همان طور که می دانید،نشانی پیشین وبلاگمان ف*لی*ت ر شد...
ما نیر تلاش میکنیم که در نشانی تازه با انگیزه بیشتر به کارمان ادامه دهیم.
به زودی با نوشتاری تازه،به روز می شویم.
در این خاک زر خیز ایران زمین
نبودند جز مردمی پاک دین
همه دینشان مردی و داد بود
وزآن کشور آزاد و آباد بود
چو مهر و وفا بود خود کیششان
گنه بود آزار کس پیششان
همه بنده ناب یزدان پاک
همه دل پر از مهر این آب و خاک
پدر در پدر آریائی نژاد
زپشت فریدون نیکو نهاد
بزرگی به مردی و فرهنگ بود
گدایی در این بوم و بر ننگ بود
کجا رفت آن دانش و هوش ما
که شد مهر میهن فراموش ما
که انداخت آتش در این بوستان؟
کز آن سوخت جان و دل دوستان
چه کردیم که این گونه گشتیم خوار
خرد را فکندیم این سان زکار
به یزدان که این کشور آباد بود
همه جای مردان آزاد بود
در این کشور آزادگی ارز داشت
کشاورز خود خانه و مرز داشت
گرانمایه بود آنکه بودی دبیر
گرامی بود آنکس که بودی دلیر
از آنروز دشمن به ما چیره گشت
که ما را روان و خرد تیره گشت
از آن روز این خانه ویرانه شد
که نان آورش مرد بیگانه شد
نبود این چنین کشور و دین ما
کجا رفت آیین دیرین ما
به یزدان که هرگز نبیند بهشت
کسی کو ندارد ره زردهشت
بسوزد در آتش گرت جان و تن
به از بندگی کردن و زیستن
اگر مایه زندگی بندگیست
دو سد باره مردن به از زندگیست
بیا تا بکوشیم و جنگ آوریم
برون سر از این بار ننگ آوریم
شود مردمی کیش و آیین ما
نگیرد خرد خرده بر دین ما
بیاریم باز آب رفته بجوی
مگر زان بیابیم باز آبروی
یسنا هات 28 بند 4
در پرتو اندیشه پاک ،روانم را به سوی فردوس رهبری خواهم کرد و با آگاهی از پاداشی که خدای هستی بخش دانا برای کارهای نیک مقرر فرموده است کوشش خواهم کرد تا آنجا که مرا تاب و توان است مردم را بیاموزم که براستی گرایند و درستی پیشه کنند
به روایت برخی از منابع اوستایی یگانه پیامبر آریایی درسالهای پایانی زندگی خود را در شهر بلخ به آموزش و راهنمایی مردم مشغول بوده در آن زمان گستاسب کیانی فرمانروای آن سامان بود .در آن سالها گشتاسب و پسرش اسفندیار از بلخ خارج شدند و ارجاسب ،فرمانروای تورانی که دشمن دیرینه ایرانیان بود با استفاده از این موقعیت توربراتور فرمانده سپاه خود را با لشگری پرشمار برای حمله به ایران فرستاد .در آن زمان پیامبر آریایی با لهراسب و گروهی از پیروانش در آتشکده بلخ مشغول نیایش بودند که با حمله لشگریان مهاجم همگی جان باختند.
بدین گونه پیامبر که به راستی از نور و روشنایی بود جاودانه شد.پیامبری که هیچگاه در گفته هایش اثری از جنگ نمی بینی پیامبری که براستی پیام آور صلح و دوستی بود او انسانی اهورایی بود او اشو زرتشت بود
گاتها کتاب ارزشمند یست که او برای ما به یادگار گذاشته کتابی که با گذشت نزدیک به 4000 سال هنوز جاودانه مانده و هنوز پیروان راستینش از آن یاری می جویند کتابی سپند که سراسر آن مردم را به اشا می خواند.او براستی پیامبری برای همه انسان ها در همه زمانهاست.
از آن زمان تا به امروز زرتشتیان برای پاسداری از ارزشها ی نیک اشو زرتشت در روز خور از ماه دی به آدریان رفته و به نیایش پروردگار می پردازند زرتشتیان ساکن برخی از مناطق در این روز به خیرات آش و خوراک ها سنتی می پردازند و یاد و آیین او را گرامی می دارند.
باشد که ما همیشه پیرو راه او که راه اشاست باشیم
بر فروهر پاک اشو زرتشت اسپنتمان درود باد
ستایم دادار هرمزد به افزونی بخش .
بزرگ دارم او را به همه شب و روز .
از دادار هرمزد مهربان سپاس دارم که مرا آفرید .
بینا و گویا آفرید .
و تندرستی ارزانی کرد
ستایم تورا دادار جاودانی را ازلی و ابدی را
ببخشا به من منش سرداران را .
به من ده آسانی برای به انجام رسانیدن هر نیکویی که من از تو آرزو مندم
مرا پناه و پشتیبان و امیدی نیست مگر به مهربانی و بخشندگی تو
ستایم تو دادار نیک که مرا فراز آفریدی درست اندام و نیکوکار
و مرا به هر چیز اعتماد توست.
واژه دی به معنی آفریدگار صفتی است برای اهورامزدا به همین جهت ماه دی ماه خداوند است چیزی که اکنون از نیاکان ما برجای مانده گویای این است که درایران باستان نخستین روز آن که خرم روز نام دارد به پاس نعمتهای خداوند جشن می گرفتندو برابر برخی از روایت ها ایرانیان در این روز به آذر صدقه می دادند نزد بزرگان رفته و داد و دهش می کردند.
در ماه دی به غیر از اورمزد که نام نخستین روز است و نام خداست سه روز دیگر به نام های دی بادر ،دی بمهر و دی بدین وجود دارد بنابراین جشن دیگان که آنرا جشن دادارنیز می نامند برابراست با یکی از این روزها که طبق تقویم خورشیدی 2،9،17، دی ماه است.
امروزه نیز این جشن کهن باستانی با سرودن اورمزد یشت در آدریان برگزار می شود.
ما نیز این جشن کهن اهورایی را به شما ایران دوستان شادباش می گوییم با امید به اینکه همواره در برپایی این جشن اهورایی بکوشیم .
فرهاد وداد با بررسی بیت به بیت دیباچه ی داستان درمی یابد که زمان سرایش بیژن و منیژه در فصل پاییز بوده است و در شبی که ماه گرفتگی رخ داده است بر پایه محاسبه فرهاد وداد ماه گرفتگی آسمان توس در ساعت 19 و 27 دقیقه روز پنجشنبه 16 مهر ماه سال 351 خورشیدی روی داده است در این ساعت ماه گرفتگی نیم سایه و سپس در ساعت 20 و 27 دقیقه ماه گرفتگی ناتمام به آرامی آغاز شده است .
لازم به ذکر است این نوشته برگرفته ای از گفتگو روزنامه امرداد (شنبه 14 آذرماه ) با فرهاد وداد است:
در رشته فیزیک گفته می شود داشتن نظریه هنگامی کارآیی دارد که گره ای را بازکند و روشنگر نکته ای باشد برای نمونه در همان بیت های آغازین بیژن و منیژه :
شبی چون شبه روی نشسته به قیر
نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر
اگر اشاره به بهرام و کیوان و تیر را تنها نماد و سمبل بدانیم گره ای را باز نکرده ایم برای کسی مثل من که فیزیک خوانده است اینها نماد نیستند
بلکه سه سیاره هستند من با همین دید به سراغ سایر بیتها رفتم و به دریافت های تازه ای رسیدم :
دگرگونه آرایش کرده ماه
بسیج گذر کرد برپیشگاه
زتاجش سه بهره شده لاژورد
سپرده هوا را به زنگار و گرد
این بیتها اشاره به پدیدار شدن ماه در آسمان اما با چهره ای دگرگونه است ماهی که در اینجا توصیف می شود سه چهارم آن گرفتگی دارد و به رنگ زنگار است در بیت بعدی "هر آنگه که برزد یکی باد سرد" سخن از زمانی می گوید که هوا سرد است اما اشاره ای به برف نمی کند چرا که فصل پاییز است این را هنگامی در می یابم که از میوه های پاییز نام می برد.هنگامی که به این دریافت ها رسیدم جدول همه ماه گرفتگی های سال 959 تا 1000 میلادی را از سازمان فضایی ناسا گرفتم این سالها برابراست با 19 تا 60 سالگی فردوسی .
از میان ماه گرفتگی های این بازه زمانی را برگزیدم که نیمی بیشتر از ماه گرفته شده بود .چون اگر کمتر باشد ماه به رنگ قرمز برنمی گردد این ماه گرفتگی به اندازه ای بوده که در آسمان توس دیده شده است و در ماه های سپتامبر تا دسامبر رخ داده است همه اینها را که سنجیدم در یک بازه 35 ساله 10 تاریخ بدست آمد گام بعدی رفتن به دانشکده ی سوئد و گرفتن آگاهی های بایسته درباره نرم افزار "سلستیا "بود در آن 10 تاریخی که من بدست آورده بودم و در آن شب پاییزی به جست جوی شبی پرداختم که هیچ کدام از سیاره های بهرام و کیوان و تیر دیده نمی شده اند از بین 10 تاریخ 2شب با محاسبه های من سازگارتر بود شاهنامه شناسان بر این باورند که فردوسی داستان بیژن و منیژه را در روزگار جوانی سروده است برپایه محاسبات دیگر در کتاب" دیدگاه انگارشی بر شاهنامه فردوسی "یکی از گزینه ها 33 سالگی فردوسی است که فردوسی چشم به راه زاده شدن فرزند است و زمانی که فرزند او بدنیا آمد فردوسی 34 ساله بود اکنون زمان آن رسیده که پایان شاهنامه را ببینیم :
جوان را چوشد سال بر سی و هفت
نه بر آرزو یافت گیتی برفت
ورا سال سی بد مرا شصت و هفت
نپرسید زین پیر و تنها برفت
از این بیت ها بر می آید که پسر سی سال و هفت ماه داشته است یعنی 31 سال .اگر 31 سال را به 34 سالگی فردوسی بیافزاییم همان 65 سالگی بدست می آید که خود فردوسی به آن اشاره دارد .
زمانی که این نوشته را در روزنامه امرداد خواندم به قدری تحت تاثیر قرار گرفتم که در همان روز از آقای حیدری برای انجام چنین گفتگوی پر باری قدردانی کردم جای بسی خوشحالیست که دراین همه هیاهو و آشفتگی هنوز مردمانی از جنس دیگر وجود دارند که بدنبال کشف راز و رمز هایی از این کتاب جاودانه هستند که سالهاست مورد بی مهری و قساوت قرار گرفته.
هر چند این یافته از نظر من مورد بی توجهی قرار گرفته ولی ما در حد توان خود بر این پژوهش ارزشمند ارج می نهیم
لازم به ذکر است دکتر کزازی این کتاب را بررسی کرده اند دکتر راشد محصل از دانشگاه فردوسی مشهد دکتر اشرف زاده از دانشگاه آزاد مشهد دکتر موسوی از دانشگاه تهران و دکتر ایزدی از دانشگاه علامه طباطبایی این پژوهش را تایید کرده اند.دکتر کزازی و دکتر اشرف زاده و همچنین بنیاد ایران شناسی این کتاب را سرچشمه شاهنامه شناسی دانسته اند.
پیش از اینکه واپسین نفس را برآرم
پیش از اینکه پرده فرو افتد
پیش از پژمردن آخرین گل
برآنم که زندگی کنم
برآنم که عشق بورزم
برآنم که باشم
دراین جهان ظلمانی
در این روزگار سرشار از فجایع
در این دنیای پر از کینه
نزد کسانی که نیازمند من هستند
کسانی که نیازمند ایشانم
کسانی که ستایش انگیزند
تا دریابم
شگفتی کنم
بازشناسم
که می توانم باشم
که می خواهم باشم
تا روزها بی ثمر نمانند
ساعتها جان یابند
لحظه ها گرانبار شوند
هنگامی که می خندم
هنگامی که می گریم
هنگامی که لب فرو می بندم
در سفرم به سوی تو به سوی خود به سوی خدا
که راهیست ناشناخته پرخار ناهموار
راهی که باری درآن گام می گذارم که قدم نهادم و سر بازگشت ندارم
بی آنکه دیده باشم شکوفایی گلها را
بی آنکه شنیده باشم خروش رودهارا
بی آنکه به شگفت درآیم از زیبایی حیات
اکنون می توانم به بر مرگ پرواز کنم
اکنون می توانم به راه افتم
اکنون می توانم بگویم که زندگی کرده ام
مارگوت پیکل
ای مزدا اهوره !
نخست به میانجی کنش آذر و به دستیاری سپند مینوی تو به تو نزدیک می شویم آذر کسی را گزند رساند که تو آزردن اورا خواسته باشی.
ای آذرمزدا اهوره !
به خوشترین روش به سوی ما آی .
با رامش دهنده ترین شادمانی.باشایسته ترین دورد.به هنگام دادستان بزرگ به ما روی آور.
با اندیشه نیک با روش درست با گفتار و کردار دانایی نیک به تو نزدیک می شویم.
یسنا هات36 بند 1
واژه آذر که به چم آتش است یکی از چهار آخشیج در نزد ایرانیان است این آخشیج طبق باور ژرف نیاکان ما از بین برنده ناپاکی است و به شوند اینکه پرستش سو زرتشتیان روشنایی است همیشه آذر را نماد نور و روشنایی می دانند آذر ایزد نگهبان آتش یکی از بزرگترین ایزدان است.
در این روز ایرانیان با لباس آراسته و تمیز به آتشکده و آدریان رفته و نیایش های روزانه خود را انجام می دهند در گاهشماری ایرانی روز 9 از هر ماه آذر نام دارد و در گذشته جشن آذر گان یا آذر جشن در 9آذر برپا میشده که طبق گاهشماری جدید در چند سال گذشته این جشن ملی در 3 آذر برپا می شود.
مدتیست که چند تن ازهموندان ما در بنیاد جمشید حرکتی برای نگهداری و گسترش این جشن ها آغاز کرده اند و جشن های ملی را با سادگی واصالت تمام برپا می کنند هرچند که این افراد در شمار کم هستند اما زمانی که از نزدیک با آنها گفتگو می کنی هریک دارای اراده و افکار به بزرگی این کهن دیار هستند آنچنان راسخ در نگهداری و برپایی این سنتهای ملی هستند که بعد از هم سخن شدن با آنها بی تردید حس میهن پرستی خفته ات بیدار شده و با آنها هم سو می شوی جشن آذرگان نیز توسط این دوستان آریایی با همکاری بنیاد جمشید در تاریخ ۸/۹/۸۸برپا شد دراین جا به این دوستان پرتلاش دستمریزاد می گوییم .
از اهورامزدا خواهانیم که ما را در حفظ این باورها و سنت های ناب ملی یاری رساند.
جشن آذرگان بر همه ی شما ایران دوستان همایون باد
پسامتیک در فلسطین آگاه می شود که پدرش آمازیس درگذشته است!بنابراین تصمیم به عقب نشینی به پایتختش ممفیس می کند.ولی این بار کمبوجیه تصمیم می گیرد جواب گستاخی مصریان را بدهد؛از این روی وی نیز به طرف ممفیس لشگرکشی می کند.
پسامتیک در دهانه شرقی دلتای نیل تلاش می کند تا راه سپاهیان ایران را ببندد؛ولی برای دوین بار بر لشگریان ایران چیره نمی شود!
پسامتیک تنها یک راه دارد؛آن هم فرار به پایتخت است.
مصریان در ممفیس سخت تلاش می کنند تا بر کمبوجیه چیره شوند؛اما دیری نمیپاید که شاهنشاه ایران را در پایتخت خود می بینند...
مصر یکی از ایالت های ایران می شود
بخش بسیار از آفریقا تابع هخامنشیان می شود؛ولی برخی از کاهنان معبد آمون کمبوجیه را به عنوان حاکم نمی پذیرند-از این روی کمبوجیه سپاه پنجاه هزارنفری برای سرکوب كاهن معبد آمون به بخشی از مصر روانه می کند...
اما انگار این سپاه در بیابان های افریقا آب شده است،و به زمین رفته است!
این سپاه گمشده در نزد مصریان تبدیل به افسانه می شود.مصریان در مورد این سپاه افسانه ها می سازند
تا اینکه چندی پیش چند ایتالیایی ادعای هردوت را نسبت به سرنوشت سپاه افسانه ای هخامنشی ثابت می کند...!
گزارش تصویری(جدید) گزارش صوتی(جدید)
۱۳ آبان
روز مبارزه با استکبار
منشور کوروش هخامنشی
منم کوروش شاه جهان شاه توانمند شاه بابل شاه سومر و آکد شاه چهار گوشه جهان پسر کمبوجیه
آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابل شدم همه مردم گام های مرا با شادمانی پذیرفتند در بارگاه پادشاهان بابل بر تخت شهریاری نشستم .مردوک خدای بزرگ دل های پاک بابل را متوجه من کرد... زیرا من او را ارجمند و گرامی د اشتم .
ارتش بزرگ من به صلح و آرامی وارد بابل شد نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهرو این سرزمین وارد آید وضع داخلی بابل و جایگاهای مقدسش قلب مرا تکان داد ...من برای صلح کوشیدم.
من برده داری را بر انداختم به بدبختی آنان پایان بخشیدم .فرمان دادم که همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشندو آنان را نیازارند .فرمان دادم که هیچکس اهالی شهر را از هستی ساقط نکند.
من همه شهرهایی را که ویران شده بود از نو ساختم .فرمان دادم تمام نیاشگاه هایی که بسته شده بودند بگشایند . همه خدایان این نیایشگاه ها را به جا های خود بازگرداندم .
همه مردمانی که پراکنده و آواره شده بودند را به جایگاه های خود برگرداندم و خانه های ویران را آباد کردم همه مردم را به همبستگی فرا خواندم....
من برای همه مردم جامعه ای آرام فراهم ساختم و صلح و آرامش را به تمامی مردم اعطا کردم.
کوروش دوم فرزند کمبوجیه یکم شاهنشاه بزرگ پارس نزدیک به 600 پیش از میلاد چشم به جهان گشود پدران او برای چندین نسل فرمانروایان سرزمین ایلامی بود (انشان )بودند.همسر کوروش بزرگ کسندانه دختر فرنسپ و بانویی از طایفه ی هخامنشی بود او در زمان زندگانی کوروش در گذشت او چهار فرزند به نامهای کمبوجیه .بردیا.آتوسا .ارتیستون داشت.کوروش از مردان بزرگ تاریخ است که همه تاریخ نویسان از او به احترام و ستایش یاد کرده اند او پادشاهی با فتوت عزم اراده با گذشت بود اخیلوس(آشیل) ادیب و شاعر یونانی در تراژدی خود به نام پارسها می گوید:کوروش یک تن فانی سعادتمند بود به تبعه ی خود آرامش بخشید خدایان او را دوست می داشتند چون دارای عقلی سرشار بود...
منشور حقوق بشر کوروش به عنوان نخستین منشور حقوق بشر در سال 1971 میلادی در سازمان ملل متحد به 6زبان رسمی سازمان منتشر شد و اکنون یک کپی از آن در تالار ورودی ساختمان اصلی سازمان ملل نگهداری می شود.
آبان از واژه ی آپ اوستایی و اپی پارسی باستان و آپ پهلوی برآمده که به معنای آب است در اوستا بارها آپ به معنای ایزد نگهبان آب آمده است بنا به رسم کهن در جشن آبان گان پارسیان به ویژه زنان در کنار رود یا دریا برای پاسداری از آب های پاک روی زمین نیاش می کنند این روز ویژه یکی از بزرگترین ایزدان مورد ستایش ایرانیان پیش از زرتشت یعنی ایزد آناهیتا ایزد سرپرست آبهای ایستا و روان است .درباره پیدایش این جشن گروهی بر این باورند در جنگ هایی که بین ایران و توران روی داد افراسیاب تورانی دستور داد تا کاریز ها و نهرها را در ایران ویران کنند پس از پایان جنگ پسر تهماسب پیشنهاد کردتا کاریز ها و نهرها بار دیگر لایروبی شوند پس از به پایان رسیدن این کار بار دیگر آب در نهرها و کاریزهای ایران روان شد و از آن پس مردم این روز را جشن گرفتند.
آبان گان امروزه نیز یکی از جشن های مهم زرتشتیان است .البته لازم بذکر است باید از هم اکنون این فرهنگ سازی را آغاز کنیم که این جشن ها به تمام ایرانیان تعلق دارد و همه باید این آیین های کهن را پاس بداریم . و هرچه با شکوه تر آنرا برپا کنیم.
بخش پنجم اوستا آبان یشت نام دارد که به نیایش این ایزد اختصاص دارد:
بند 7:
من اهورامزدا او را به نیروی خویش هستی بخشیدم تا خانه و روستا و شهر و کشور را بپرورم و پشتیبان و پناه بخش و نگهبان باشم.
بند 132:
ای اردویسور آناهیتا از پی این نیایش از پی آنچه ترا نیاز آورند از فراز ستارگان به سوی زمین اهوره آفریده به سوی زور نیاز کننده به سوی پیشکش سرشار بشتاب . به یاری خواستاری بشتاب که ترا فراخواند تا تو رهایی اش بخشی.
ما نیز جشن آبان گان برابر با 4آبان ماه را به همه ی دوستان شادباش می گوییم
در این خاک زر خیز ایران زمین
نبودند جز مردمی پاک دین
همه دینشان مردی و راد بود
از آن کشور آزاد و آباد بود
بزرگی به مردی و فرهنگ بود
گدایی در این بوم و بر ننگ بود
ازآنروز دشمن به ما چیره گشت
که ما را روان و خرد تیره گشت
ازآنروز این خانه ویرانه شد
که نان آورش مرد بیگانه شد
بسوزد در آتش گرت جان و تن
به از بندگی کردن و زیستن
اگر مایه زندگی بردگی است
دوسد بار مردن به از زندگی است
با توجه به اینکه تا اکنون آگاهی درستی در مورد سرچشمه این چکامه نیافتم از آوردن نام سراینده آن خودداری می کنم دوستانی که آگاهی درستی در این مورد دارند مرا یاری کنند
جشن مهرگان یکی از جشنهای بزرگ ایران قدیم بوده و از روز مهر از ماه مهر آغاز میشده تا 6 روز ادامه داشته و درچنین روزی کاوه به همراهی فریدون بر ضحاک پیروز میشود و اورا در کوه دماوند به بند می کشد همچنین این روز را روز آفرینش مهر (خورشید )نیز می دانند این جشن در نزد ایرانیان بسیار با ارزش است زیرا ستایش مهر از دیر باز نزد ایرانیان وجود داشته و آنان ایزد مهر را محافظ عهد و پیمان می دانند و از این رو امروزه نیز زرتشتیان به پرستشگاه خود در مهر می گویند .
آیین های جشن مهرگان :
همچون سایر جشن ها رفتن آتشکده و نیایشگاه ها و انجام مراسم نیایش می باشد و در پایان این مراسم با آجیل(لرک) و خواراک های سنتی از یکدیگر پذیرایی می کنند.
در روستا ها گروهی با سرنا و دف برای رفتن به خانه های روستا با هم به حرکت در می آیند .و کدبانو هر خانه با آینه و گلاب به آنها خوش آمد می گوید و سپس با آجیل مخلوط گوشت بریان شده گوسفند و لووگ (نان مخصوص )ازآنها پذیرایی می کند.
"ای سپیتمان!
من مهر را می ستایم آن نیک را آن نخستین دلیر مینوی را آن بسیار مهربان را آن بی همانند بلند پایگاه را آن نیرومند دلاور را آن یل کارآزموده را .
آن که در تیرگی نگاهبانی نافریفتنی است.
آن که زورمندترین زورمندان است .
آن که داناترین بخشندگان است.
آن پیروزمندی که فره ی ایزدی از آن اوست
آن نیرومند دانای نافریفتنی "
"یشتها"
ما هم به شما دوستان جشن مهرگان را شادباش می گوییم و با آرزوی اینکه همه ما نگهبان عهد و دوستی ها ی خود باشیم. وزمانی فرا رسد که همه با هم با آزادی کامل این جشن ملی با شکوه را در سراسر ایران برپاکنیم .

آتوسا لهجه ی یونانی ِنام سرزمین های غربی ایران است که اصل آن «هوتوس» به معنی «دشت خوب» است.(جنیدی)
آتوسا نام دختر کورش بزرگ است که همسر داریوش بزرگ شد و از وی چهار پسر زاده شدند که بزرگ ترین آن ها خشایارشا نام داشت.
آتوسای دیگری که همسر اردشیر سوم بود، با سه دخترش از دست باگواس / بگواس خواجه از مرگ رهایی یافتند.
نام كورش بزرگ، پادشاه هخامنشی در كهنترین سند شناختهشده كه همانا منشور کورش هخامنشی باشد، به گونهی «كـو ـ رَ ـ اَش»
آمده است. از آنجا كه متن منشور به خط و زبان اَكَـدی (بابلی نو) نگاشته
شده است، میتوان بر این گمان بود كه نام كورش نیز در آن فرمان بر مبنای
آوا و تلفظ بابلی آن نویسانده شده است.
اما در بخشی از سنگ نبشته های پاسارگاد كه به خط و زبان پارسی باستان هستند، این نام به گونه ی «كوروشَـه / كوروش» آمده است : ( اَدَم / كوروش / خشایَـثی یَـه / هخامنیشی یَـه،) «من كورش، شاه هخامنشی».
البته درباره ی زمان نگارش این سنگ نبشت ها، پرسش ها و تردیدهایی جدی مطرح است. در تاریخ نامه های سده های میانه، نام كورش به آوای عربیده ی آن، همچون «قورس / قورش» ثبت شده است.
اما نكته ی جالب و مهمی كه برانگیزاننده ی این یادداشت كوتاه می بوده، در این است كه گویا كورش نام دیگری نیز داشته است. استرابو نقل می كند كه «كورش» نامی است كه او پس از پادشاهی و با الهام از رود «كُـر» در جنوب پاسارگاد بر خود نهاد.
او همچنین گزارش كرده كه پیش از آن، نام كورش «اَگـرَداتوس»(Agradatus) - اَگـرَداد / اَگـراداد - بوده است. می دانیم كه اگرَداد، نامی یكپارچه ایرانی است و پسوند «-ُس» را به قاعده ی تلفظ یونانی بر خود پذیرفته است.
درباره ی معنای نام اگرَداد و كورش آگاهی چندانی در دست نیست. ممكن است نام اگرَداد، آن گونه كه جهانشاه درخشانی در «آریاییان، مردم كاشی و دیگر ایرانیان»(تهران، 1382) بازآورده است، به معنای «اهوراداد» باشد و همچنین ممكن است با «آتش» در پیوند باشد، بدان گونه كه امروزه نیز در برخی نواحی ایران، آتش را بگونه «آگُـر» ادا می كنند. اما معنای واژه ی كورش یا كُـر، مانند بسیاری از دیگر نام های كهن در همه ی زبان ها، ظاهرا به تمامی از دست رفته است و كوشش های برخی پژوهشگران برای دریافت معانی و بخش های برسازنده ی آن تاكنون به نتیجه ای پذیرفتنی، نرسیده است.
اما می توان گمان داد كه اصطلاح فقهی «آب كٌـر» از ریشه ی ایرانی ناشناخته ی رود كر برگرفته شده باشد و نام ها و اصطلاح هایی از این قبیل فراوان هستند.
برای توجیه و به این ترتیب برای محسوس کردن نظر ِبه شدت مرحمت آمیز تاریخ مکتوب، نمونه ی دقیقی را ذکر می کنم که جانبداری افراطی تاریخ نویسان را در شرح و بسط روابط دیرین رویدادهایی که به پارسیان [ ایرانیان ] و یونانیان دنیای کهن، چهره های سنتی و به اصطلاح تاریخی آن ها را می بخشد، کاملاً تشریح می کند. کوروش در حدود سال 528 پیش از میلاد، پس از سی سال فرمانروایی، بنابراین در سنّی که می بایست بالا باشد زیرا برای دست یافتن به امپراتوری، لازم بود شایستگی این کار را داشته باشد، آن را تدارک ببیند و تسخیر کند، درگذشته است. او چگونه و چرا مرده است ؟
منبع
های ایرانی و هخامنشی چیزی در این باره نمی گویند. ولی به رغم بی حرمتی
هایی که مقدونیان اسکندر به کوروش روا داشتند، و به قصد غارت، بی شرمانه
دست تجاوز به گورَش گشودند، آرامگاه بنیانگذار امپراتوری پارس هنوز هم،
تقریباً سالم، در بنای سنگی مرتفع خود در دل پارس واقعی و کهن، در دشت
پازارگاد، پایگاه رفیع قدرت پارس هخامنشی، برجاست.
نوشته های آن دسته از نویسندگان یونانی که بیشتر در خور اعتمادند نشان می دهند که این بنای امروزه تهی و در گذشته طعم بی حرمتی چشیده، فقط بنای یادبود محض نبوده، بلکه کاملاً آرامگاه کوروش و جایگاهی بوده که پیکر او تا هجوم فاجعه آمیز مقدونیان، در آن از آرامشی برخوردار بوده که خود او می خواسته ابدی باشد. بنابراین، همان طور که متن های قدیمی که هم اکنون از آن ها یاد خواهیم کرد به روشنی ثابت می کنند، تردیدی وجود ندارد که کوروش در همان محلی که در حدود سی سال پیش از آن با پیروزی بر آستیاژ [ ایشتوویگو ]، بخت و اقبال امپراتوری اش آغاز شده بود، از احترام های تدفین برخوردار شده است. آیا در همان جا درگذشته ؟
گزنفون که کوروش صغیر را در آسیا همراهی می کرد و از توجه فراوان کوروش برخوردار بود و کاملاً صلاحیت داشت بداند که خویشاوند شاهانه ی کوروش صغیر در چه مکانی درگذشته است، در فصل ماقبل آخر «تربیت کوروش» که با این کلمات آغاز می شود :
«کوروش که بسیار پیر شده بود برای هفتمین بار از زمانی که به امپراتوری رسیده بود، به پارس رفت»
و چنین پایان می پذیرد :
«کوروش چون با آنان (پسرانش) سخن گفت، دستش را به تمام کسانی که در اطرافش گرد آمده بودند عرضه کرد، روی خود را پوشاند، و جان سپرد»
بر این نکته تأکید می ورزد.
اگر گزنفون اظهار می دارد که کوروش به مرگ طبیعی درگذشت، کتزیاس می گوید که او بر اثر جراحتی که برداشت جان سپرد :
کوروش به نبرد «دِربیک ها»(Derbikes) رفت ... اینان از کمینگاهی فیل هایی بیرون کشیدند و سوارنظام کوروش را متواری کردند؛ خود او از اسب فروافتاد و یک جنگجوی هندی ... هنگامی که کوروش بر زمین بود، با زوبین به پایین تهیگاهش، به ران، زخم زد؛ کوروش می بایست بر اثر این زخم بمیرد، ولی در آن هنگام، نزدیکانش ضمن عقب نشینی، او را زنده به اردوگاه خود بردند.»[1]
به این ترتیب، دو گواه قدیمی و یونانی، که یکی از آن دو نزدیک به هفده سال در دربار شوش زیسته بود، می گویند که کوروش در پارس، و به گفته ی گزنفون بر اثر پیری، و بنا به گفته ی کتزیاس بر اثر جراحت، درگذشته است. و تمام منبع های قدیمی نیز به اتفاق اعلام می دارند که او در پازارگاد در گوری که به او نسبت داده می شود به خاک سپرده شده.
مثلاً استرابون که جلوتر (کتاب دوم، پایان 2) درباره ی صحت داستان تاریخ نویسانی که می گویند کوروش در جنگی با «ماساژت ها»(Massagetes) به قتل رسیده است ابراز تردید می کند و می نویسد :
تمام تاریخ نویسان به جنگ کوروش با ماساژت ها اشاره می کنند، هیچ کدام شرح درستی از این ماجرا به دست نمی دهند.
باری، استرابون درباره ی آرامگاه کوروش، این اطلاعات صریح و درست را که ثابت می کنند که کاملاً کسب آگاهی کرده، در اختیار می گذارد :
اسکندر با این کنجکاوی که از کاخ قدیمی پازارگاد دیدن کند به این شهر رفت. در همان هنگام در یکی از پارک ها یا باغ ها، آرامگاه کوروش را، که ساختمانی به شکل برج، نسبتاً کم ارتفاع برای این که در میان شاخ و برگ های اطرافش تقریباً از نظر پنهان بماند، دید : این برج که در پایین پر و ستبر بود، به ایوانی ختم می شد که در بالای آن گورابه ای قرار داشت که فقط دارای یک مدخل بی نهایت تنگ بود.
استرابون می افزاید :
آریستوبول نقل می کند که چگونه به دستور اسکندر از این مدخل تنگ گذشت و به درون مکان مقدس رفت تا پیشکشی شاهانه را بر گور بگذارد (کذا فی الاصل !): آن جا تختی از طلا، میزی پوشیده از جام ها، تابوتی نیز از طلا، وبالاخره مقداری پارچه های زیبا و جواهرهای گرانبهای برلیان نشان دید. حالتی که آرامگاه کوروش در نخستین سفر آریستوبول داشت چنین بود؛ ولی بعد، هنگامی که آن را از نو دید، آرامگاه غارت شده بود و از زیورهای گوناگون آن اثری دیده نمی شد، مگر تخت و نیز تابوت که پس از جابه جا کردن پیکر، نشان مسلم این که چنین بی حرمتی از جانب دزدان پست صورت گرفته است، به شکستن آن ها بسنده کرده بودند ... به هر حال، کسانی که دست به این کار زده بودند، به رغم حضور نگهبانان دایمی مُرکب از مغ ها که هر روز یک گوسفند برای غذا، به اضافه ی ماهی یک اسب دریافت می داشتند، مرتکب این عمل شده بودند. ولی عزیمت سپاه اسکندر برای لشکرکشی های او به باکتریان و هند دور، نشان کلی از آشوب ها و بی نظمی ها بود، و به این نحو، در میان تیره روزی های دیگر، بر بی حرمتی به آرامگاه کوروش نیز می بایست رقت آورد. چنین است توصیف آریستوبول که به همین مناسبت ما را با کتیبه ای که آرامگاه داشته است آشنا می کند : ای رهگذر، من کوروشم؛ امپراتوری جهان را به پارس دادم؛ بر آسیا حکم راندم : بابت این آرامگاه بر من حسد مبر. «اونه زیکریت»(Onesicrite) ادعا می کند که برج، دو طبقه داشته است و پیکر کوروش در طبقه ی بالا نهاده شده بوده. هم او می افزاید که بر گور کتیبه ای خوانده می شده که به زبان یونانی بوده، ولی با خط پارسی حکاکی شده بوده [2] و مضمون آن چنین است : «من، کورش، شاه شاهان، این جا آرمیده ام.»

«ن ک. آریان / آریانوس»(Arrien) کتاب ششم و پلوتارک، اسکندر،(Plutarque, Alexanre) صد و دوازده و همچنین «کینت - کورس»(Quinte-Curce) کتاب دهم، 1-30، که توصیف هایشان با هم مطابقت دارند، و ثابت می کنند که کوروش دقیقاً در پایتخت خود به خاک سپرده شده است و در گوری که خودش مراقب بوده برایش تدارک ببینند، کاری که پس از او جانشیناش نیز می کنند، مدفون شده است.
اما در کنار گواهی گزنفون که می گوید کوروش بر اثر پیری در پایتخت خود درگذشت، و در کنار گواهی کتزیاس که نقل می کند که او در اردوگاه پارسیان جان سپرد، افسانه ی باز هم باور نکردنی، غیر عادی، پوچ و حتی ناهنجاری وجود دارد که هرودوت [3] نقل کرده است. آن را بخوانید، به زحمتش می ارزد. تمامی ماهیتِ هرودوت در آن جمع شده است. خواهید دید که بنیانگذار امپراتوری هخامنشی، کسی که گزنفون درباره اش می گفت :
«کوروش، مردی پارسی، که شمار عظیمی از مردمان، شهرها و ملت ها را به زیر فرمان خود درآورده بود ... ما می دانیم، قوم هایی که برخی چندین روز راه و برخی چند ماه راه دور بودند، قوم هایی که هرگز او را ندیده بودند یا اطمینان داشتند که هرگز او را نخواهند دید به اراده ی خود از او فرمان می بردند، اما همه بدون اجبار تابع اقتدارش بودند. از این نظرگاه، کوروش بر تمام شاهان دیگر برتری یافته ...»
همان کوروشی که کتاب «اشعیاء نبی» او را متبرک یهوه می کند :
1
چنین گفت یهوه به تبرک یافته ی خود،
به کوروش که دست راستش بگرفتم
تا در برابر او ملت ها را مطیع کنم
و کمربند از کمر شاهان برگیرم
تا در برابر او دو لنگه ی در را بگشایم
و برای آن که درها بسته نمانند.2
پیشاپیش تو خواهم رفت
و سر بالایی را صاف خواهم کرد
لنگه درهای مفرغ را خواهم شکست
و چفت و بندهای آهنین را خرد خواهم کرد.3
گنجینه های ظلمات را به تو خواهم داد
و انبارهای پنهانی را
تا آن که بدانی من یهوه ام،
کسی که تو را به نام می خواند،
خدای اسرائیل !4
از برای خدمتگزارم یعقوب
و اسرائیل برگزیده ام،
تو را به نام خوانده ام
به تو عنوان بخشیده ام، حال آن که تو مرا نمی شناختی.[4]
و باز همان کوروشی که تورات از او بیش از هریک از شاهان اسرائیل یا «قوم برگزیده»، به خوبی یاد می کند، در تواریخ هرودوت، در پایان زندگی، و هنگامی که بابل را تسخیر کرده، گرفتار درد ازدواج برای وسعت بخشیدن به خطه هایش، چون دهاتی ناهنجاری رفتار می کند ! گوش کنید :
«کوروش هنگامی که بابلیان را مطیع کرد، میل یافت که ماساژت ها را نیز تابع قدرت خود کند ... در آن هنگام زنی بود که پس از مرگ شوهرش بر ماساژت ها حکم می راند؛ «تومیریس»(Tomyris) خوانده می شد. کوروش، به خواستگاری او فرستاد. گفت که میل دارد او را به همسری اختیار کند. ولی تومیریس دریافت چیزی که او به دنبال آن است ابداً خود او نیست، بلکه پادشاهی ماساژت ها است، و آمدن او به نزد خود را منع کرد. کوروش چون دید که حیله کار او را از پیش نمی برد، رو به آراکس (ارس) پیش رفت و آشکارا با ماساژت ها به نبرد پرداخت ...»[5]
سپس هرودوت به نقل به اصطلاح چانه زدن های صورت گرفته بین تومیریس و کوروش می پردازد، و نیز اندرزهایی را نقل می کند که، چون فردی یونانی که مشیت الهی فرستاده باشد در آن جا حضور ندارد، «کرزووس لیدیایی» - که در سال 528، یعنی بیست سال پس از سقوطش، هنوز در هزار فرسنگی سارد، در ساحل آراکس است - آن ها را مسرفانه نثار کوروش می کند تا به نکوهش فاتحان سابق خود بپردازد، و او قادر است اقدام پست و تحقیرآمیزی را به کماندار مغرور شوشی القاء کند، یعنی به کسی که کتاب اشعیاء نبی [6] در او شخصی کم تر از شبان یهوه نیافته است :
آسمان ها، فریاد شادی سردهید ! زیرا که یهوه دست به کار شده است ...
این منم، یهوه، که تمام کارها را کرده است ...
منم که درباره ی کوروش می گویم : شبان من !
او اراده های مرا به انجام خواهد رساند ...[7]
به مردی که یکی از شاگردان سقراط درباره اش خواهد گفت :
«ملت هایی که او تابع اقتدار خود کرد، به یک زبان سخن نمی گفتند و ابداً زبان یکدیگر را درنمی یافتند و با این همه ... او در آنان چنان میلی دمید که مورد خوشایندش قرار گیرند که آنان فقط می خواستند که مطابق اراده ی او بر آنان حکومت شود ...»[8]
باری، اگر بخواهیم گفته ی هرودوت را باور کنیم، کرزوس یارای آن دارد به چنین مردی، آن هم برای غلبه بر زنی، القاء کند که به عملی پست و تحقیرآمیز از این نوع دست بزند :
به کوروش گفت : ای شاه ... آن چنان که می گویند، ماساژت ها از ظرافت پارسیان بی خبرند، و حلاوت های بسیاری هست که تصوری از آن ها ندارند. برای وسوسه ی این افراد، از گله های خود دام های بی شمار بکشیم، آن ها را برای ضیافتی که بدون حضور ما در اردوگاهمان عرضه خواهد شد آماده کنیم، بی آن که به خرج بیندیشیم در کنار آن ها شراب ناب و انواع خوراک ها بگذاریم؛ چون چنین کردیم، ناچیزترین بخش های سپاه را در اردوگاه بگذاریم و با بقیه ی سپاه به سوی رود عقب بنشینیم. یا من به نهایت در خطا هستم، یا آن که ماساژت ها چون این همه چیزهای خوب ببینند به آن ها هجوم خواهند برد و آن گاه میدان در اختیار ما خواهد بود که کارهای بزرگ کنیم.[9]
این حیله ای است، و هرودوت جرأت می کند بگوید، که کرزوس این گستاخی را داشت که به فاتح لیدی، بابل و بقیه ی ایالت های آسیایی که شاهنشاهی کوروش را پدید می آوردند، القاء کند و این یک نیز، اگر گفته ی هرودوت را راست بینگاریم، این پستی را داشت که برای دست یافتن بر سرزمین ماساژت ها، چنین حیله ای را به کار گیرد :
بر خلاف آن چه بقیه ی شخصیت های طراز اول پارس عقیده داشتند، کوروش رأی کرزوس را پذیرفت ... و به اندرزی که او داده بود عمل کرد ... ماساژت ها با یک سوم نیروهای خود غافلگیرانه رسیدند، سربازانی را که کوروش در پشت سر گذاشته بود، به رغم پایداری اینان قتل عام کردند؛ چون ضیافت آماده (کذا فی الاصل !) را دیدند، پس از پیروزی بر حریفان به سر خوان نشستند و ضیافتی ترتیب دادند؛ شکم انباشته از شراب و غذا به خواب رفتند. پارسیان غافلگیرانه رسیدند و شمار بسیاری از آنان را کشتند ... پس از این رویدادها، تومیریس (که پسرش خود را کشته بود) تمامی نیروهایش را گردآورد و با کوروش به نبرد پرداخت. [ هرودوت سپس می افزاید : ] از میان تمام نبردهایی که بین بربران صورت گرفته، به گمان من این یک شدیدترین آن ها بود ... ماساژت ها چیره شدند. بزرگ ترین بخش سپاه پارس در هم شکست و خود کوروش نابود شد ... تومیریس پس از آن که مَشکی از خون انسان پر کرد، گفت پیکر کوروش را از میان کشتگان پارسی بیابند، و زمانی که آن را یافتند، سر او را در مشک پر خون فروبرد و ضمن اهانت به پیکرش، به او گفت : «... همان گونه که با خبرت کرده بودم، اکنون تو را از خون سیراب می کنم.»[10]
باری، سرگذشتی که هرودوت نقل می کند خارق العاده است و من فقط مشخص کننده ترین سطرهایش را آوردم. سرگذشتی که خود هرودوت نیز خیلی به درستی آن اطمینان ندارد و آن را با چنین سطری به پایان می رساند :
شرایط مرگ کوروش، موضوع بسیاری شرح ها شده است، من شرحی را که برایم بیش از همه درخور اعتماد است نقل کرده ام.
و چون پدر ِتاریخ، مردِ بسیار زودباور، شیفته و بی قرار ِحکایت های بی ارزش ِجنجالی است، این گفته های نامربوط عجیب را «بیش از همه درخور اعتماد» در نظر گرفته است، و تاریخ نویسان ابتدا آن را درست ترین، و بعد هم یگانه شرح با ارزش قلمداد کرده اند. خودتان درباره اش داوری کنید؛ و من به مشخص کننده ترین آثار - غالباً اساسی - نویسندگان معاصر یا جدید اکتفا می کنم :
کوروش که ده سال صرف نابودی «نبوند»(Naboumaid) کرده بود عقیده یافت که نابودی آماسیس، تدارک کم تری ایجاب نمی کند ... شهرهای فینیقیه اعتراف کردند که او اربابشان است و برای بخت او چیزی را که تا آن زمان نداشت، یعنی ناوگان، فراهم آوردند. به نظر می رسد که مقدمات این کار (تسخیر مصر) را به پایان رسانده بود که به سبب جنبش های قوم های کوچک بربر به طور غیر مترقبه به اعماق شرق فراخوانده شد : در آن فرو رفت و به نحو مرموزی در آن غرق شد [11]. پایان کار او را، افسانه به چند شکل نقل می کند ... به گفته ی هرودوت ساده دل، کوروش از تومیریس ملکه ی ماساژت ها تقاضای ازدواج کرد و از طرف او تحقیر شد. کوروش از فرط خشم به او اعلام جنگ کرد و در آن سوی رود آراکس، دراستپ های ترکستان، او را به مبارزه طلبید، سوار نظامی از جلودار سپاه او را درهم شکست و «اسپارگاپیزس»(Spargapises) ولیعهد (؟) را به اسارت گرفت و این یک خود را با شمشیرش کشت ...[12]
ماسپرو که بعداً متن هرودوت را نقل می کند، با این کلمه ها به نتیجه گیری می پردازد :
قضیه به آن داغی که افسانه ادعا می کند نبود [13]، و گسترش قدرت پارس به سبب آن به هیچ وجه با مانعی مواجه نشد. کوروش، در آن زندگی اش را نهاد، ولی سپاهش متحمل هیچ شکستی نشد : جسد را برداشت و آن را به پازارگاد برد.

یعنی این که ماسپرو چون نمی تواند موضوع دفن شدن کوروش در پازارگاد را نادیده بگیرد، داستانی را که هرودوت نقل کرده مختصری تصحیح می کند و این تصحیح نیز همان گفته ی به عاریت گرفته شده از کتزیاس است که می گوید «سپاه پارس جسد را برداشت و به پازارگاد برد» و این نقص کننده ی اظهار خودش است که بنا بر آن، کوروش «به طور غیرمترقبه به اعماق شرق فرا خوانده شد : در آن فرو رفت و به نحو مرموزی در آن غرق شد»!
ولی در حالی که ماسپرو برای توضیح درباره ی پایان کار کوروش متن هرودوت را خلاصه می کند، «اوار» و «دولاپورت» که نوشته شان درباره ی پارس قدیم در آموزش عالی جانشین نوشته ی ماسپرو شده است، بدون یک کلمه ابراز تردید، متن های ماسپرو و هرودوت را خلاصه می کنند [14]. اما حیرت آورتر و باورنکردنی تر، بی قیدی «اومستد» است که از طریق کتزیاس به «تصحیح» هرودوت می پردازد و رویدادها را به گونه ای که هرودوت نقل کرده، مثل این که آن ها حادثه های تاریخی، ثابت شده و غیر قابل بحث هستند، مطرح می کند. این بار حتی صحبت از روایتی نیست که بیش از روایت های دیگر در خور اعتماد باشد، روایتی است به طور مضمر مسلم که با دلی راحت، بی آن که کم ترین اثری از شک، بدگمانی، یا حتی مقداری تردید از خود نشان دهند، نقل می کنند : اگر بخواهیم گفته ی اومستد را باورکنیم، ماساژت ها شمال شرقی امپراتوری پارس را اشغال کرده بودند، جنگ تلافی جویانه، اجتناب ناپذیر شد و کوروش تصمیم گرفت که خود فرماندهی آن را بر عهده بگیرد. پس از آن خلاصه ای از سرگذشت هرودوت است، ولی هر چه در نوشته ی هرودوت جنبه ی غیر قطعی دارد، در نوشته ی اومستد شکل تأییدی و حتی قطعی به خود می گیرد. شاه سالخورده، امپراتوری اش را به دست وارثش می سپارد، راه شرق در پیش می گیرد، پلی بر رود آراکس می افکند، سرزمین دشمنان را اشغال می کند، چند پیروزی نصیبش می شود، ولی حیله ی ملکه ی ماساژت ها بر تجربه ی فرزانگی بنیانگذار امپراتوری هخامنشی غلبه می کند و کوروش به داخله ی سرزمین ماساژت ها کشیده می شود و در نبرد بزرگی شکست می خورد و زخم برمی دارد. سه روز بعد بر اثر جراحت هایش در می گذرد. ولی متن اومستد چنین است :
Cyrus’death had come suddenly. The half-nomad Massagetae, a Saka tribe across the Araxes River, were threatening the northeast frontier. A war of reprisal became inevitable, and Cyrus determined to lead it in person. Leaving the crown prince Cambyses as king of Babylon, the aging monarch started off. A bridge was built to across the Araxes, the boundary of the empire, and Cyrus invaded the enemy country. At first, he enjoyed a certain success: then, lured into the interior by the queen Tomyris, he was defeated in a great battle and was himself wounded. Three days after, the once mighty conqueror was dead, the victim of an obscure Saka queen. Cambyses recovered his father corpse and gave it proper burial in the tomb already prepared at the Camp of the Persians.[15]
ملاحظه می کنید، اومستد این رویدادها را مثل این که مدرک ها و سندهای تاریخی، درستی آن ها را تضمین کنند می آورد. یگانه موضوعی که او از سر لطف از تکرارش چشم می پوشد، ماجرای مشک پر خون است.
ولی مترجمان اثر هرودوت، به جای دلزده شدن از پرت و پلاهای پوچ افسانه ای که در آن ها هیچ چیز جنبه ی تاریخی ندارد، کوشیده اند تا به ضرب تفسیر، به آن ها ارزش ببخشند. خودتان ببینید، من از تازه ترین و ممتازترین ترجمه ی تواریخ [16] نقل می کنم :
«هیچ چیز غیر محتمل نیست که کوروش، امیر جنگجو، طی یک لشکرکشی به قتل رسیده باشد. و نیز این لشکرکشی در جایی در شرق دریای خزر، در ثغور شمال شرقی امپراتوری هخامنشی صورت گرفته باشد. این چیزی است که بیشتر نویسندگان قدیم که از پایان کار او سخن گفته اند، مگر گزنفون که در تربیت کوروش خود به کار تاریخ نویسی نمی پردازد، نقل کرده اند. جزئیات، از این نویسنده به نویسنده ی دیگر تغییر می کند؛ و شاید هرودوت فقط به این تنوع ها اشاره دارد. جزئیاتی که خود او نقل می کند، قطعا ویژگی رمان گونه دارند. بنا بر سرگذشت او، به نظر می رسد که جسد شاه در دست دشمنان ماند؛ ولی از طرفی هم می دانیم که او در پازارگاد به خاک سپرده شده.»
آری، مطمئناً، به هیچ وجه غیر محتمل نیست که کوروش، «امیر جنگجو» طی یک لشکرکشی به قتل رسیده باشد، موضوع غیر محتمل، حتی غیر قابل قبول این است که «امیر جنگجو»یی مانند کوروش که دو منبع بسیار مستقل و متفاوت از یکدیگر، یعنی تورات و روایت یونانی، او را چنین توصیف می کنند، در سال های پایانی زندگی و هنگامی که آماده ی تسخیر مصر می شده، خود را به درون ماجرایی ناهنجار که هرودوت نقل می کند، بیفکند. و نباید گفت که فقط جزئیات سرگذشت نادرست هستند، و در صورت رها شدن از کوشش به راستی شیادانه برای ازدواج که پیش درآمد داستان است؛ در صورت رها شدن از حضور غیر منتظره ی کرزوس در ساحل آراکس برای القای موضوع کمین کردن ننگباری که تاروپود نمایش مسخره ی غم انگیز روایت شده توسط هرودوت بر آن تنیده شده؛ در صورت رها شدن از پستی باورنکردنی یی که به کوروش نسبت داده شده و تأکید ورزیده می شود که او توانسته به حیله ی جنگی بدنام کننده ای تن دردهد تا از پس زنی برآید، و نیز در صورت رها شدن از مشک خون مشهوری که ملکه ای سر شاه بزرگ را در آن غوطه ور می کند و الهام بخش نقاشی های بسیار شده است.

آری، نباید گفت که در صورت رها شدن از این جزئیات و بقیه ی قصه هایی که هرودوت به هم می بافد، تاریخ او می تواند مقرون به واقعیت شود. زیرا بالاخره چگونه می توان قصه ای انباشته از جزئیات پوچ را باور کرد که وقتی که از این جزئیات برهد، از روایت هرودوت چیزی باقی نمی ماند جز این که کوروش مرده است.
چون گزنفون، هر چند پارسیان را دوست ندارد، زیرا به نظرش نفرت داشتن از آنان زیبا است، در «تربیت کوروش» خود، از او تصویری نهاده که به اندازه ی تصویری که همسرایان مرکب از پیامبران اسرائیل [17] از کوروش به جا گذاشته اند، مداهنه آمیز است، اظهار می شود که او کار ِتاریخ نویسی نکرده است و نمی خواهند همراه با او بپذیرند که کوروش، که آرامگاهش هنوز در سرزمین نیاکانش بر سر پا است، در آن جا بر اثر کهنسالی درگذشته باشد؛ ولی به رغم حرف های پوچی که هرودوت نقل می کند، می خواهند که زمینه ی قصه ی به راستی خیالی یی که اندکی پیش جزئیاتش را نقل کردم، تاریخی باشد.
و دلیل توجیه این انتخاب این است که می نویسند بیشتر نویسندگان از پایان کار کوروش به گونه ای که هرودوت گفته است سخن گفته اند، و این دلیل کم ترین ارزشی ندارد، زیرا کسانی که با هرودوت موافقند جز تکرار روایت او کاری نمی کنند و همین امر، هر گونه ارزش را از گواهی آنان سلب می کند، و کسانی که با او موافق نیستند، مرگ کوروش را در شرایطی قرار می دهند که با آن چه هرودوت نقل می کند فقط در جزییات تفاوت ندارند.
ضمناً این نکته را خود هرودوت زمانی آشکار می کند که می نویسد :
«شرایط مرگ کوروش را به انحاء متفاوت نقل می کنند، ولی این روایت به نظرم بیشتر در خور اعتماد می رسد.»[18]
این موضوع را که تفاوت ها فقط به جزئیات مربوط نمی شده، استرابون نیز اظهار داشته است :
زیرا اگرچه تمام تاریخ نویسان از جنگ کوروش با ماساژت ها ذکری به عمل می آوردند، هیچ یک از این اشاره ها شرح درستی از این حادثه عرضه نمی کرد و کاملاً باید اذعان داشت که تاریخ قدیم پارس، ماد و سوریه، با توجه به زودباوری نخستین تاریخ نویسان و عشق شدیدشان به امور خارق العاده، یقین بیشتری نمی بخشد ... و واقع امر این است که غالباً به تخیل های «هزیود»(Hesiode) و «هومر» آسان تر می توان اعتماد کرد ... تا به سرگذشت های کتزیاس، هرودوت و فلان تاریخ نگار دیگر.[19]
از طرفی، در توصیف های مرگ کوروش به گونه ای که منبع های یونانی نقل می کنند فقط جزئیات نیستند که تغییر می پذیرند. در حالی که هرودوت او را در نبرد با ماساژت ها می کشد و اینان پیکرش را به گونه ای که می دانیم می آورند تا به آن بی حرمتی روا دارند، کتزیاس ماجرای مرگ بنیانگذار امپراتوری [ را ] چنین نقل می کند :
کوروش به جنگ «دِربیک»ها رفت که شاهشان «آمورائیوس» بود. دربیک ها، از کمینگاهی فیل هایی بیرون کشیدند و سوار نظام کوروش را متواری کردند؛ خود او از اسب فروافتاد و یک جنگجوی هندی (زیرا هندی ها در کنار دربیک ها که از آن ها فیل می گرفتند می جنگیدند) باری، می گفتم، هنگامی که کوروش روی زمین بود، یک هندی با زوبین به زیر تهیگاه، به رانش زخمی زد؛ کوروش باید از این زخم می مرد؛ ولی در آن هنگام، نزدیکانش ضمن عقب نشینی به اردوگاه خود، او را زنده به همراه بردند.[20]
و این خود داستانی دیگر است، همچنان که داستان «اوزب» که با نقل قول «بروز»(Berose) اظهار می دارد که کوروش در نبرد با «داهائه»(Dahae)ها کشته شد؛ داستانی دیگری عقیده ی دیودور است که کوروش را بر صلیب می کشد :
کوروش، این شاه پارس که قدرتی بسیار داشت، چون با سپاهی نیرومند به جنگ با سکاها دست زد، یک ملکه ی ساده ی سکایی در نبرد منظم، پارسیان را شکست داد، بر شخص کوروش دست یافت و دستور داد که اسیرش [ کنند و او ] را به صلیب کشند و اعدام کنند.[21]
گمان نکنید که این گواهی های ضد و نقیض را توده می کنم تا از عقیده ی حاکی از درگذشت کوروش در بسترش، آن چنان که گزنفون نوشته، جانبداری کنم؛ بلکه فقط می خواهم بگویم که استرابون وقتی می نویسد که هیچ تاریخ نویسی شرح درستی از مرگ کوروش نمی دهد، و «اعتماد کردن به افسانه های هزیود و هومر آسان تر است تا اعتماد ورزیدن به سرگذشت های کتسیاس و هرودوت»، بیش از کسانی که قصه های کتزیاس و هرودوت را با هم درمی آمیزند تا تاریخ بنویسند، از روح انتقادی خبر می دهد.
http://www.aariaboom.com
پوستینی
کهنه دارم من
یادگاری ژندهپیر از
روزگارانی غبار آلود
سالخوردی جاودان مانند
مانده میراث از نیاکانم
مرا، این روزگار آلود
جز
پدرم آیا کسی را میشناسم من
کز نیاکانم سخن گفتم؟
نزد آن قومی که ذرات
شرف، در خانهی خونشان
کرده جا را بهر هر چیز
دگر، حتی برای آدمیّت، تنگ
خنده دارد از نیاکانی
سخن گفتن، که من گفتم
جز
پدرم آری
من نیای دیگری نشناختم
هرگز
نیز او چون من سخن میگفت
همچنین دنبال کن تا آن
پدر جدّم
کاندر اخم جنگلی،
خمیازهی کوهی
روز و شب میگشت، یا میخفت
این دبیر گیج و گول و کوردل: تاریخ
تا مُذهّب دفترش را
گاهگه میخواست
با پریشان سرگذشتی از
نیاکانم بیالاید
رعشه میافتادش اندر
دست
در بَنان درفشانش کِلک شیرین
سِلک میلرزید
حِبرش اندر مَحبَر پر لیقه
چون سنگ سیه میبست
زانکه فریاد امیر عادلی
چون رعد بر می خاست:
«هان، کجایی، ای عموی
مهربان! بنویس
ماه نو را دوش ما، با
چاکران، در نیمه شب دیدیم
مادیان سرخ یال ما سه
کرّت تا سحر زایید
در کدامین عهد بوده ست
اینچنین، یا آنچنان، بنویس»
لیک
هیچت غم مباد از این
ای عموی مهربان، تاریخ!
پوستینی کهنه دارم من
که میگوید
از نیاکانم برایم
داستان، تاریخ
من
یقین دارم که در رگهای من
خون رسولی یا امامی
نیست
نیز خون هیچ خان و
پادشاهی نیست
وین ندیم ژنده پیرم دوش
با من گفت:
«کاندرین بی فخر بودنها
گناهی نیست»
پوستینی
کهنه دارم من
سالخوردی جاودان مانند
مرده ریگی داستانگوی از
نیاکانم، که شب تا روز
گویدم چون و نگوید چند
سالها
زین پیشتر در ساحل پر حاصل جیحون
بس پدرم از جان و دل
کوشید
تا مگر کاین پوستین را
نو کند بنیاد
او چنین می گفت و بودش
یاد
داشت کم کم شبکلاه و
جبّهی من نو ترک میشد
کشتگاهم برگ و بر می
داد
ناگهان توفان خشمی با
شکوه و سرخگون برخاست
من سپردم زورق خود را
به آن توفان و گفتم هر چه بادا باد
تا گشودم چشم، دیدم
تشنه لب بر ساحل خشک کشفرودم
پوستین کهنهی دیرینهام
با من
اندرون، ناچار، مالامال
نور معرفت شد باز
هم بدان سان کز ازل
بودم
باز
او ماند و سه پستان و گل زوفا
باز او ماند و سکنگور و
سیه دانه
و آن بایین حجره زارانی
کآنچه بینی در کتاب
تحفهی هندی
هر یکی خوابیده او را
در یکی خانه
روز
رحلت پوستینش را به ما بخشید
ما پس از او پنج تن
بودیم
من بسان کاروانسالارشان
بودم
کاروانسالار ره نشناس
اوفتان و خیزان
تا بدین غایت که بینی،
راه پیمودیم
سالها زین پیشتر من نیز
خواستم کاین پوستین را
نو کنم بنیاد
با هزاران آستین چرکین
دیگر برکشیدم از جگر فریاد
«این مباد! آن باد!»
ناگهان توفان بیرحمی
سیه برخاست
پوستینی
کهنه دارم من
یادگار از روزگارانی
غبار آلود
مانده میراث از نیاکانم
مرا، این روزگار آلود
های،
فرزندم
بشنو و هُشدار
بعدِ من این سالخورد
جاودان مانند
با بَر و دوش تو دارد
کار
لیک هیچت غم مباد از
این
کو
،کدامین جبّهی زربَفت رنگین میشناسی تو
کز مُرَقّع پوستین کهنهی
من پاکتر باشد؟
با کدامین خلعتش آیا
بدل سازم
کهام نه در سودا ضرر
باشد؟
[لاله جانم]
آی دختر جان!
همچنانش پاک و دور از
رقعهی آلودگان میدار
مهدی اخوان ثالث
کتاب:
آخر شاهنامه
صدا: مهدی اخوان ثالث
آلبوم: قاصدک
مهدی اخوان ثالث:
زاده اسفند ۱۳۰۷، مشهد- درگذشت ۴ شهریور ۱۳۶۹، تهران

یک هدیه به تمام دوست داران ایران
آهنگ زیبای گوگوش
با نام
زرتشت
متن کامل:
من نمی دانم قضاوت چیست
اگر می خوانم که جرم است
من نمی خوانم که جرم است
در تن خوش سبز این ملک قدیمی
که قدیمی تر ز تاریخ است
خواندن از کی میتواند جرم باشد؟
که زرتشت با سرود این سرزمین را کاشت
با سرود این سرزمین را
من اگر مردم برای بچه های جنگ
برای مادران حبس گریه
گریه را آواز خواهم کرد
گریه را آواز خواهم کرد
من که با تو زن شدم ای زن
صدایم را به تاریخ قرض خواهم داد
و فریاد تو را زن خوان و مرد
ای سرزمین داده پسر داده
که نخلت را نه خرماست و پرنده
به من رخصت بده ای حبس گریه
گریه ات را من بخوانم
به من رخصت بده ای حبس گریه
گریه ات را من بخوانم
گریه ات را من بخوانم
جهان آفرین تا جهان آفرید
سواری چو رستم نیامد پدید
5شنبه 26 شهریور ماه مراسم با شکوهی با عنوان بزرگداشت رستم از طرف بنیاد جمشید در مارکار برپا شد یک مراسم ایرانی در فضایی گرم و صمیمی که حکایت از زحمات زیاد بنیاد جمشید داشت در ابتدای این مراسم سرود ملی ایران و سرود "خوان اشم و هو" خوانده شد آیین جشن خوانی به یاد فردوسی و پهلوانان ایران زمین اجرا شد و پس از آن دکتر رستم خسرویانی فرنشین انجمن زرتشتیان به سخرانی در مورد شخصیت رستم پرداختند در ادامه بانو ساقی عقیلی نقالی بسیار زیبایی را اجرا نمود . برنامه های دیگر آن شب سخنرانی جذاب دکتر ایرج سیستانی با عنوان "سیستان خواستگاه رستم" و سخنرانی دکتر حسین وحیدی با عنوان "زاده شدن رستم "شاهنامه خوانی استاد ابوالقاسم دهقان .اجرای هفت خوان رستم توسط بانو شهلا جهانگیر ومرشد حمید رضایی.اجرای موسیقی ایرانی توسط استاد بهرنگ کوفتگر بود. البته بخشی از مراسم سخرانی استاد بابک سلامتی با عنوان" هر ایرانی می تواند یک رستم باشد" بدلیل کسالت ایشان اجرا نشد.
من در اینجا فقط گوشه ی کوچکی از این مراسم را توانستم بیان کنم زیرا اثرات معنوی آن هیچگاه قابل بیان نیست و تنها کسانی از این امر آگاهی دارند که خود از نزدیک شاهد آن بوده اند.
باتشکر فراوان از بنیاد جمشید و بانو فرهادی برای برپایی چنین بزرگداشتی و با امید به اینکه راه انجام چنین کارهایی برای این عزیزان روز به روز هموار تر شده و ما شاهد اینگونه کارها در آینده نیز باشیم .
گاهانبار یا گهنبار شش جشن بزرگ ایرانیان است که هنوز پس از گذشت سالیان دراز با همان شور و شوق برپا می شود طبق نوشته های بدست آمده از کتاب های قدیمی در ایران باستان سال به 6فصل نامساوی تقسیم می شده که به هریک از آنها گاهنبار یا گاسانبار می گفتند و برای هریک از آنها جشنی داشتند این جشن ها برای سپاسگزاری و ستایش از نعمتهای خداوند بر پا می شده و هرکدام نام مخصوص به خود داشتند . سومین جشن گهنباربه نام پتیه شهیم( به معنی رسیدن دانه) در 180 روز از سال برابر با 21 شهریور تا 25 شهریور در زمان برداشت محصول و بشکرانه آن برپا می شود که آنرا زمان آفرینش زمین هم می دانند و 70 روز به طول انجامیده هر جشن گهنبار در5 روز برپا می شود که جشن روز آخر باشکوه تر از سایر جشن ها می باشد در این 5روز مردم به گردگیری خانه پرداخته و در برای مراسم گهنبار سفره ای را با گل و نان تازه وآب تازه و ظرفی پر از آجیل آماده می کنند و دور آن سفره به خواندن دعا می پردازند.
به همه ی دوستان این جشن باستانی را شادباش می گوییم
حسین گل گلاب در سال 1276 خورشیدی در تهران متولد شد تحصیلات خود را در مدرسه علمیه و دارالفنون با اتمام رسانید او از سال 1304 تا سال 1317 دوازده جلد کتاب نوشت او در زمان جنگ جهانی دوم در سال 1323تحت تاثیر اشغال شدن ایران بدست متفقین ای ایران را سرود رو ح الله خالقی آهنگ آن را ساخت و بنان با صدای خود آنرا جاودانه ساخت. استاد گل وگلاب در اسفند 1363 درسن 87 دارفانی را وداع گفت و غمی جانکاه را در دل دوستداران خود بر جای نهاد.
در مورد اینکه گل گلاب به چه انگیزه ای این چکامه را سروده داستانهای زیادی وجود دارد ولی آن چیزی که همه با یقین با آن ایمان داریم حس میهن پرستی اصلی ترین انگیزه سرودن این چکامه است و حرفی است که از جان و دل یک میهن دوست برآمده که چنین بر دلها نشسته و پس از سپری شدن سالهای درازاین چکامه هنوزماندگارمانده است
لازم بذکر است این چکامه در سالهای انقلاب توسط بعضی از گروهها خوانده میشد و این انگیزه ای شده که تا مدتها خواندن و بخش آن در مکانهای عمومی ممنوع باشد!!!
اما در زمان جنگ ایران و عراق چون ایران به کمک مردم برای حضور در جنگ نیاز داشت یکبار دیگر بخش و اجرای آن آزاد گردید!تا با تحت تاثیرقرار دادن حس وطن دوستی جوانها در جنگ شرکت کنند!!
اما در ماجرای کوی دانشگاه یکبار دیگر خواندن این چکامه توسط دانشجویان جرم شناخته شد!و ....
انگیزه ای نوشتن این گفتار بیدارکردن دوباره حس وطن دوستی و وطن پرستی است تا بدانیم ما بازماندگانی از چنین نسلی هستیم پس کجاست تعصب ملی ما ؟!!!
آیا می دانید نام درست دریای شمالی ایران کاسپین می باشد؟آیا میدانید تمام دنیا به غیر از ایران این نام را درست می خوانند؟آیا می دانید که کاسپی ها یک قوم قدیمی ایرانی هستند؟
شاخاب پارس می شود خلیج پارس و سپس آن را می خوانند خلیج(---)

اگر ما از ابتدا سخت برخورد می کردیم؛آیا اعراب می توانستند چنین خیال مسخره در ذهن خود بپرورانند؟
ما خود دریای شمالی ایران را خزر یا مازندران می خوانیم؛در حالی که تمام موسسات جغرافیای و سایت های معتبر،این دریاچه را دریای کاسپین می خوانند؛آیا این بار ما خود مقدمه خیانت نمی شویم؟
مازندران نامی است که ما در چند دهه گذشته تلاش کرده ایم در کنار خزر،این دریا را بخوانیم!!!
کاسپین ها چه کسانی هستند؟
كاسپي ها نام مردمانی بود که از مدت ها پیش در کرانه های جنوبی این دریا زندگی می کردند؛و از لحاظ مردم شناسی می توان این قوم را در گیلان امروزی کاوش کرد(وارد این موضوع نمی شویم)
خزر برگرفته از چه چیزی است؟
خزر نام قومی تقریبا بربر که همواره بر همسایگان خود می تاهتند،در دوران ساسانی پادشاهاه ایران برای سرکوب این قوم دیوار بزرگی در مرز خود با این قوم وحشی ساختند!
ساعت 10:30 روز یکشنبه 8/6/88 رادیو پیام
امروز رئیس جمهور به معرفی وزیران خود جهت کسب رای اعتماد پرداختند
معرفی وزیر کشاورزی از زبان رئیس جمهور:
ایشان یک رزمنده بسیجی با تقوا هستند امیدوارم با گرفتن رای اعتماد بتوانند به این نظام خدمت کنند
همین !!!!!!!!
"در اوستا خشتروئیریه در زبان فارسی شهریور یا شهریر می گوئیم .جز اول این واژه به معنای شهریاری و مملکت آمده و جز دوم این کلمه صفت است به معنی آرزو شده که از ور مشتق شده و شهریور را به معنای کشوره آرزو شده یا سلطنت مطلوب می توان ترجمه کرد.در اوستا از شهریور کشور جاودانی اهورامزدا سرزمین فنا ناپذیر و بهشت برین اراده گردیده است"
دانشنامه مزدیسنا
30امرداد بنا به تقویم جدید زرتشتی جشن شهریورگان نامگذاری شده .شهریور دومین امشا سپند در جهان مینویی و مظهر قدرت و شهریاری است و این جشن در زمره جشن های آتش محسوب می شود در این روز زرتشتیان جشنی را همراه با سوزانده چوبهای خوشبو و نیایش و ستایش خدا برای رسیدن به شهروحکومت آرمانی برپا می کنند .انگیزه برپایی این جشن رسیدن به آرزوهای آرمانی آدمی است که فقط با زندگی در شهر آرمانی ممکن می شود
امسال طبق اعلام انجمن زرتشتیان 30امرداد روز پدرنیز نام نهاده شده پس ما هم جشن شهریورگان و روز پدر را به همه ی شما دوستان گرامی شادباش می گوییم با آروزی اینکه همه با هم در این روز برای رسیدن به آرمان های خود به نیایش بپردازیم.
یسناهات51بند 20
ای اشاسپندان شما همه هم فکر و همگام بخشایش نیک را به ما مردم ارزانی دارید .آیین راستی و پاکی و منش نیک را به ما بیاموزید که عشق و ایمان به خدا در نهادمان افزایش یابد.
پروردگارا !
ما با قلبی آکنده ازمهر تورا می پرستیم و خواستاریم به شادی و خوشبختی جاودانی مزدا دست یابیم.
یسنا هات 31 بند 11
ای خداوند خرد هنگامی که در روز ازل جسم و جان را آفریدی و از منش خود نیروی اندیشیدن و خرد بخشی ی به تن خاکی روان دمیدی و به انسان نیروی کارکردن و سخن گفتن و رهبری کردن عنایت فرمودی خواستی تا هرکس به دلخواه خود و با کمال آزادی کیش خود را برگزیند .
درود
حال لحظه ای در خلوت به این سخن فکر کنید چند نفر از شما دین خود را با کمال آزادی و از روی خرد خود انتخاب نموده اید؟
قدیمی ترین فرش جهان- فرش پازیریک-یک اثر کاملا ایرانی هخامنشی
سال 1947 در دره آلتای مغولستان نزدیک نواحی جنوبی سیبری فرشی توسط « پرفسور رودرنکو» باستان شناس روسی از گورهای یخ زده پادشاهان سکایی پیدا شد،که پس از مدتی نتایج آزمایش با کربن رادیواکتیو بر روی این اشیا نشان داد که این فرش ها به قرنهای پنجم و چهارم پیش از میلاد تعلق دارند.این آزمایش گواه بر این است که این فرش قدیمی ترین فرش جهان است.
این فرش به ابعاد تقریبا دو متر مربع(210×183سانتی متر)و در هر سانتیمتر مربع 36 گره دارد و رنگ های به کار رفته در این فرش، سبز، آجری، قرمز تیره، آبی و قهوه ای هستند.(البیته باید به این نکته اشاره کنم که گذر زمان باعث دگرگونی در رنگ قالی شده است و تنها دلیلی که باعث سالم ماندن نسبی قالی بوده است یخبندان شدید منطقه دره آلتای است).
شواهدی بیشمار گویای ایرانی بودن این قالی است،که اگر من به صورت گسترده به شرح هریک از موارد بپردازم نوشتار به درازا خواهد کشید.
1-اسب ها و گوزن زرد خالدار ايراني و آهوان که همگی مربوط به نژاد ویژه ایرانی است.(البته این نوع گوزن همواره در اشیاء تاریخی دیده شده است ولی
2-سبک کار(گره زدن...)مربوط به شیوه قالی بافی ایرانیان است.
3-بهره گیری از رنگ های متفاوت،تقارن...نشان دهتده این است که این قالی در یک کارگاه مجهز و داشتن یک الگوی دقیق بافته شده است(آیا عشایر مغولستان و یا هر گروه دیگر می توانند دارای چنین کارگاهی باشند؟)
4-صف قرار گرفتن موجودات خود نمايانگر شيوه هاي هخامنشي و آشوري است.
5- در قسمت مرکزی این فرش یک ردیف ستاره های چهارپر نقش شده است که روی اشیای پیدا شده در لرستان نیز دیده می شود.
6-شباهت بیشمار این قالی به قالیچه سنگی تخت جمشید(البته باید گفت که قالیچه سنگی تخت جمشید نیز از نینوا اهام پذیرفته است)
پیشینه این قالی تقریبا مربوط به2500سال پیش می باشد؛ولی آیا این قالی در آن زمان اختراع شده است؟
پاسخ روشن است(خیر)چون این قالی در نوع خود به تکامل و تعالی رسیده است و پیشبنی می شود در زمان خود،حداقل500سال از ساخت اولین قالی گذشته است.
فرش پازیریک هم اکنون در موزة ارمیتاژ روسیه نگهداری می شود..
ساعت 7 بامداد روز سه شنبه
جلوی قفسه کتابها یم ایستادم شاهنامه را ازبین کتابها بیرون کشیدم گرد خاک نشسته بر روی آن را پاک کردم آخرین بار کی این کتاب را خواندم؟ این پرسشی بود که جواب آن را نیافتم! شرمگین از این همه کوتاهی از خانه بیرون رفتم تمام روز برایم در کمترین زمان گذشت و پیوسته به خود یادآوری می کردم که "امروز کار مهمی داری مبادا برنامه ای را برای ساعت 5 بگذاری"
ساعت 5:30پسین روز سه شنبه بنیاد جمشید ساختمان قدیمی در خیابان خردمندشمالی کوچه ششم
با حیرت به آن نگاه کردم برای رفتن به داخل تردید داشتم زیرا باورش برایم مشکل بود که این همه فعالیت فرهنگی از چنین مکان ساده ای سرچشمه گرفته باشد باتردید از مسئول بنیاد مکان برگزاری نشست شاهنامه خوانی را پرسیدم و او مرا به سالن کوچکی هدایت نمود.پس از ورود به سالن مردمی را دیدم که با شور و شوق فراوان منتظر شروع نشست بودند از پیر و جوان همه با هم و در کنار هم بی آلایش و با احترام به تفاوتهای مذهبی و فرهنگی. هنوز مدت زیادی نگذشته بود که سالن کاملاٌ پر شد باورم نمی شد که در این شهر آهن و سنگ جایی که مجالی برای زیستن در حال نیست مردمی به عشق حفظ تاریخ و فرهنگ آریایی در کنار هم جمع می شوند و روزها را به شوق رسیدن این روز سپری می کنند با افراد حاضر که صحبت می کردم همگی شاد و راضی از برنامه بودند و فهمیدم من در میان آنها تازه وارد هستم و این مردمان ماههاست همگی هم عهد و پیمان هستند
استاد وارد سالن شد او کسی نبود جز بابک سلامتی مدیر مسئول روزنامه امرداد ابتدا بازخوانی کوتاهی از جلسه گذشته و سپس با صدایی رسا و دلنشین شروع به خواندن اشعار نمود حاضران در سکوت و با دقت فراوان گوش می دادند وایشان بعد ازخواندن چند بیت به معنی بیتها و بیان استعاره ها و.... می پرداخت و از حاضران نظر خواهی می کرد تا رمز و رازهای نهفته در این بیتها را به کمک هم بیابند 1ساعت برایم بمانند 1 دقیقه گذشت و استاد پایان این جلسه را اعلام نمود و در پایان از همه خواست به رسم نشستهای پیشین بر پا خیزند و سرود "ای ایران" را بخوانند.
در زمان برگشتن غمگین بودم ناراحت و شرمسار از دست خودم از این همه بی توجهی از اینکه هر سه شنبه به خود وعده هفته آینده را می دادم که می روم و باز هم نمی رفتم از اینکه سالها شاهنامه را در قفسه فراموشی ذهنم گذاشته بودم و این همه به آن بی توجه بودم از اینکه تا به امروز فرصت را از دست داده بودم و تلاشی برای فهم معانی عمیق آن نکرده بودم به همین دلیل خاطره امروز را نوشتم تا به همه دوستان یادآوری کنم که کشور اهورایی ما ایران سرشار از سرمایه های فرهنگی هنری و تاریخی است و بر تک تک ما واجب است با شناخت آنها در حفظ آنها بکوشیم .
در پایان به همه عزیزان مخصوصاٌ جناب آقای بابک سلامتی که بدون کوچکترین چشم داشت چنین نشستهای پر باری را برپا می کنند تا ارزش ایران و ایرانی بودن را به همه گوش زد کنند دست مریزاد می گویم و امیدوارم به یاری اهورامزدا راه پیشرفت برای این دوستان روز به روز هموارتر شود.
به امید آن روز
ا علامت نفی و مرداد به معنی از بین رفتنی و مردنی است .امرداد به معنی نا میرا و از بین نرفتنی می باشد امرداد نام آخرین امشا سپند یا فرشته مقرب درگاه خداست
فرشته امرداد در عالم مادی نگهبان گیاهان و درختان می باشد لازم بذکر است جشن امرداد همیشه در فضای باز برپا می شود
"و معنای امرداد آن است که مرگ و نیستی نداشته باشد و مرداد فرشته ای است که به حفظ گیتی و اقامه غذاها و دواهایی که اصل آن نبات است و مزیل جوع و ضرر و امراض هستند موکل است "
ابوریحان بیرونی
یسنا هات 34 بند 11
پروردگارا دو بخش رسایی (خرداد) و جاودانگی (امرداد) مردم را به فروغ معنوی و روشنی درونی خواهد رسانید در پرتونیروی اراده (خشترا)منش پاک (وهومن)راستی و پاکی (اشا) عشق به خدا (آرمئیتی ) زندگانی پایدار و نیروی معنوی افزایش خواهد یافت
ای خداوند خرد !در پرتو این فروزگان بر دشمنان پیروزی توان یافت
با درود به تمامی دوستان
اول به همه شما جشن باستانی امردادگان رو شادباش می گم و امیدوارم به یاری اهورامزدا زندگی شاد و پر از تن درستی داشته باشید .
دوم از همتون بخاطر اینکه این متنو دیر گذاشتم پوزش می طلبم
آن زن که بلندقامت هم بوده، دارای قدرت های مرموز و توانایی دیدن آینده بوده است. آثار به جا مانده از شهر سوخته نشان می دهد که این شهر یک بار آتش گرفته و سه بار در زمان باستان بازسازی شده است و سرانجام به طور کامل در ۲۰۰۰ پیش از میلاد از بین رفته است. علت مرگ این زن مشخص نیست.
بررسی های اخیر باستان شناسان درباره چشم مصنوعی یک زن مربوط به پنج هزار سال پیش، اطلاعات جدیدی را برملا کرده است.
روانشاد ارباب اردشیر در سال 1289 در یزد چشم به جهان گشود دوران دبستان خود را در یزد گذراند و در سن 12 سالگی با تهران آمد .
ایشان از کالج آمریکایی آن زمان (البرز) فارغ التحصیل شدند سپس به مدت سه سال نزد پدرش در شرکت یگانگان مشغول کار در زمینه واردات از اروپا و روسیه شدند.
ارباب اردشیر یگانگی برای اولین باردر ایران یک شرکت حمل و نقل تاسیس نمود در سال 1310 بنا به توصیه یکی از دوستانش اولین کارخانه چرمسازی مدرن رادر همدان بناکرد در سال 1314 اولین کارخانه برق یا نیروی آب را ایشان در منطقه عباس آباد همدان احداث نمود که به شرکت سهامی برق الوند معروف بوده و سهامداران عمده آن مردم شهر همدان بودند
پس از پایان جنگ جهانی دوم دو خیابان اصلی همدان به نام ابن سینا و عباس آباد توسط ایشان بازسازی گردید چندی بعد با خرید دستگاههای متعدد و سردخانه های مدرن اولین کارخانه بستی آلاسکای ایران و نوشابه سازی در ایران را بنیان گذاری و راه اندازی کرد
در سال 1312 ارباب اردشیر با دختر ارباب کیخسرو شاهرخ ازدواج نمود وثمره این پیوند سه فرزند به نامهای فیروزه پرویز و کامبیز یگانگی بوده اند
ارباب اردشیر دوم دی ماه 1332 در اثر بیماری دیابت در فرانسه درگذشتند و بنا به وصیت ایشان در شهر نیس فرانسه دفن گردیدند .
روانش شاد.
سایت رسمی کامبیز یگانگی:
با امید اینکه با سرمشق قرار دادن زندگی این بزرگ مرد اگرنمی توانیم همچون او نقشی نو در این مرز و بوم بیافرینیم تیشه بر ریشه داشته های خود نزنیم و همواره نگهبان این سرزمین اهورایی باشیم.
دریاچه پریشان که به نامهای مور، پریشان، شور، کازرون، توز، پریشم، فزشویه، و فامور نیز معرف است و هفتمین تالاب بین المللی جهان که در نزدیکی شهرستان کازرون قرار داشت در اثر بی کفایتی مدیران آن منطقه خشک شد !!
البته لازم به ذکراست کمیته ای برای بررسی علت این مسئله ایجاد گردیده که بیانگر مثل معروف : نوش دارو پس از مرگ سهراب است
دل نوشته :
به قدری این خبر فاجعه بود که بیشتر از این چیزی نتونستم بنویسم فقط فهمیدم البته فکر می کنم همه تا الان فهمیدیم که این جماعت فقط دشمن جون این ملت نسیتند بلکه با هر چیزی که اصالت داره و رنگ و بویی از این کهن دیار داره دشمنی دارن حالا میتونه یه دریاچه آب شیرین باشه یا کتیبه های تخت جمشید یا جشن های ایرانی !!
درود به تمامی دوستان
امروز می خوام یه غزل زیبا از مولانا رو به شما پیشکش کنم اونطور که می گن مولانا اونو تو روزهای پایانی عمرش سروده من اسم اینو گذاشتم غزل جادویی این واقعاٌ یه شاهکاره:
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
ترک من خراب شب گرد مبتلا کن
ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن
از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی
بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن
ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده
بر آب دیده ما صد جای آسیا کن
خیره کشی است ما را دارد دلی چو خارا
بکشد کسش نگوید تدبیر خونبها کن
بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد
ای زردروی عاشق تو صبر کن وفا کن
دردی است غیر مردن آن را دوا نباشد
پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن
در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم
با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن
گر اژدهاست بر ره عشقی است چون زمرد
از برق این زمرد هی دفع اژدها کن
بس کن که بیخودم من ور تو هنرفزایی
تاریخ بوعلی گو تنبیه بوالعلا کن
سال گذشته تو شماره تیرماه امرداد در مورد برپایی جشن تیرگان تو بنیاد جمشید خوندم اینقدر اون گزارش منو تحت تاثیر قرار داد که تصمیم گرفتم هر جور شده سال آینده تو این جشن باستانی شرکت کنم از اول تیر دنبال این داستان بودم تا اینکه یک هفته مونده به جشن طی تماس با بنیاد جمشید فهمیدم که این جشنو امسال بنیاد برپا نمی کنه!!! حالا چرا؟؟؟ نمی دونم !!!!بعد از کلی تحقیق فهمیدم این جشن امسال توسط انجمن زرتشتیان برگزار میشه از اون به بعد به هر دری زدم تا بتونم تو این جشن شرکت کنم تا اینکه مسول انجمن آب پاکی رو رو دستم ریخت و گفت :وزارت ارشاد یک سری قوانین گذاشته چون شما زرتشتی نیستید نمی تونید تو این جشن شرکت کنید !!!!شما فقط می تونید تو جشن های ملی شرکت کنید و این جشن ملی نیست!!!!!!
بعد از شنیدم این حرف احساس کردم یه پتک محکم خورده تو سرم هاج و واج مونده بودم حرفاشون واسم گنگ بود چیزی نمی فهمیدم هنوز هم نمی فهمم این قانون از کجا اومده اون هم تو کشوری که مدعی آزادیه شرکت یه شخص تو یک جشن چه ربطی به وزارت ارشاد داره؟ اصلاٌ چه ربطی به مذهب داره ؟ مشکل زرتشتی نبودن ماست یا زرتشتی بودن اوناست ؟مگه همه تو این دنیا از پندارنیک گفتار نیک کردار نیک پیروی نمی کنن ؟همه مذهبا اومدن تا مردم این سه اصل رو رعایت کنن پس چه فرقی می کنه که من پیرو چه دینی باشم اگه وزارت ارشاد واقعاٌ قصد ارشاد داره پس نباید این موضوع براش مهم باشه اینجاست که یکبار دیگه دست اینا رو میشه وآدم پی به کذب بودن شعار کشور آزاد اسلامی میبره یک آدم تو این کشور تا چه حد میتونه محدود باشه ؟من و امثال من باید از کی به کجا شکایت ببریم ؟ با تموم مطالبی که در مورد جشن تیرگان نوشته شده آیا واقعاٌ این یک جشن ایرانی و ملی نیست ؟یعنی آرش از ما نیست ؟اگه اینطوره پس فردوسی هم از مانیست و باید منتظر باشیم یک روز گوگل یا بی بی سی اونو یه شاعر عرب بدونن شاید اینجوری بعد از اینکه همه طبق معمول کاسه ی گدایی دست گرفتن تا ثابت کنن فردوسی ایرانی بوده جشن تیرگان ملی شه و وزرات ارشاد شرکت مردم رو تو این جشن حلال اعلام کنه!!
با فرارسیدن جشن تیرگان این متنو نوشتم تا به نوع خودم مانع از فراموشی این آیین های باستانی پر رمز و راز باشم البته یه سری کتابهایی رو که من خوندم این جشنو 13 تیر اعلام کردن ولی آخرین صحبتی که من با انجمن زرتشتیان تهران داشتم این جشنو 10 تیر اعلام کردن من هم بنا رو 10 تیر می ذارم ولی قول می دم در اولین فرصت تاریخ درست اونو با دلیل واسه شما بنویسم
نام گذاری جشن تیرگان یا آبریزان
تیر یا تشتر نام ایزد باران است و همچنین تیر نام ستاره ای است که هر زمان در آسمان جلوه کند نشانه آمدن باران است و این ستاره در ماه تیر قابل رویت است
مناسبت این روز :
این جشن به طوری گفته شده روز حماسه شکوهمند آرش بزرگ است که با تیر و کمانی از جسم و جان خود مرز و بوم این آب و خاک آریایی را رسم نمود
آری آری جان خود در تیر کرد آرش
کار صدها صد هزار شمشیر کرد آرش
در کتابهای تاریخی گفته شده در دوره ساسانیان چند سال متوالی خشکسالی شد و مردم در چنین روزی به بیابانها رفتند و از درگاه خداوند باران درخواست کردند و در آن روز باران بارید و مردم به شکرانه آن از آن پس در چنین روزی چشن تیرگان و ابریزان بر پا کردند
خوردنی های مرسوم این جشن:
هر یک از جشنهای ایران باستان خوردنی های مخصوص به خود را دارد در این جشن نیزرسم بر این است که با آجیل و میوه فصل این جشن را بر پا کنند
مراسم این جشن :
شگون چوب خوردن از لال :یک شخص در لباس بدل نقش شخص لالی را بازی کرده و شروع به چوب زدن اهالی آن خانه می کند که شگون بر تندرستی شخص تا پایان سال وبر آورده شدن آرزوی آن شخص است
فال حافظ: مانند تمان جشنهای ایران باستان فال حافظ جایگاه خاص خودش را دارد
فال گوش و قاشق زنی و فال کوزه از دیگر آداب این جشن می باشد که در صورت تمایل شما در گفتارهای آینده چگونگی آن را شرح خواهم داد
با آرزوی اینکه این جشنو امسال با شادی هر چه تمام تر برپا کنید
درود به تمامی دوستان
بهترین چیزی که امروز برای پیشکش کردن به شما یاران همیشگی به ذهنم رسید متن آهنگ وطن از خواننده ی بی همتا داریوش بود این شعر هیچ وقت نمیمیره و اینقدر با معناست که نیازی به شرح نداره
وطن پرنده پر در خون
وطن شکفته گل در خون
وطن فلات شهید و شمع
وطن ترانه زندانی
وطن قصیده ویرانی
ستاره ها اعدامیان ظلمت
به خاک اگر چه می ریزند
سحر دوباره برمی خیزند
بخوان که دوباره بخواند این قبیله قربانی
گل سرود شکستن را
بگو که بخون بسرایند
این عشیره زندانی
حرف آخر قصه ام را
با دژخیمان اگر شکنجه
اگر بند است و شلاق و خنجر
اگر مسلسل و انگشتر
با ما تبار فدایی با ما غرور رهایی
امروز ما امروز فریاد
فردای ما روز بزرگ میعاد
بگو که دوباره می خوانم با تمامی یارانم گل سرود شکستن را
بگو که به خون می سرایم با تمام دل و جانم حرف آخر قصه ام را
بگو به ایران
بگو به ایران ....
دیروز متنی مناسب احوال از یسنا انتخاب کردم که پیشکش می کنم به همه دوستان
پروردگارا
چنانکه در گفتار آسمانی نوید داده شده است در پرتو اندیشه پاک و راستی به سوی ما آی و ما را از بخشایش دیرزیوی برخوردارساز
ای هستی بخش دانا
به زرتشت و همه دوستان او نیروی معنوی و شادمانی بخش تا بر کینه دشمنان خود چیره شوند
بعد از مدتها دیروز وقتی رو به خودم اختصاص دادم و سری به نوفل لوشاتو زدم انگار همه چیز در مورد فرهنگ کهن ما تو این خیابون هست به دنبال فرعی کیخسرو شاهرخ بودم بعد از گذشتن از میرزا کوچک خان به کیخسرو شاهرخ رسیدم جایی که خونه هایی با معماری قدیم ایران توش به چشم می خوره انگار تارو پود این قسمت از تهران فرق می کنه به کوچه بن بست کتابخانه می رسم پلاک شماره 1 کتابخانه اردشیر یگانگی
این کتابخونه سال 1337 توسط فرنگیس کیخسرو شاهرخ (همسر اردشیر یگانگی ) تاسیس و به انجمن زرتشتیان واگذار شد و بهمن ماه 1386 مرمت و بازگشایی مجدد شد وارد که میشم یه راست میرم سراغ قفسه هایی که پر از کتابهای نفیس قدیمی در مورد تاریخ ایران و زبان باستان و دین زرتشت هستن عنوانها جالب کتابها باعث شد بدون توجه به سپری شدن زمان 2ساعت مشغول خوندن کتابها باشم به جرات می تونم بگم هر موضوعی بخواین یه مرجع خوب براش پیدا می کنید البته اگه دنبال کتابهای تخصوصی هستید مطمئن باشید که تو این کتابخونه پیدا میشه چون در اصل این یه کتابخونه تخصصی هست
موقع بیرون اومدن از مسئول کتابخونه پرسیدم اینجا که یه مکان خصوصی هست چه جوری اداره میشه در جوابم با یه خنده ی کم رنگ که پر از معنا بود گفت به کمک خیرین زرتشتی
این کتابخونه با عشق به این مرز و بوم ساخته شده وبا مردمی که عاشق این فرهنگ کهن هستن و با گذر از تمومه فراز و نشیب ها به کارش ادامه داده پس حیف من و تو از اون غافل باشیم و تو بن بست خاطرمون محو بشه
آدرس:میدان فردوسی - خیابان نوفل لوشاتو - خیابن کیخسرو شاهرخ -کوچه بن بست کتابخانه -پلاک 1
تلفن تماس :66725118
حق عضویت :7000 تومان برای دانشجویان 3500 تومان
درود به همه ی دوستان خوبم
حتما متن مجتبی رو خوندید که یه مدت تو وب لاگ آفتابی نمیشه بنده خدا گرفتاره
اصلاٌ ناراحت نباشید و غصه نخورید خودم به تنهایی جای خالی اونو پر میکنم طوری که وقتی دوباره برگشت همه بگید نبودی بهتر بود فقط به شرطی که منو از نظراتون محروم نکنید .
persicus sinus (خلیج فارس) در نقشه منطقه هرمز ormus regnum
تهیه شده توسط پترتوس برتیوس ( 1569-1629 میلادی)
تاریخ ترسیم: 1610 میلادی
نقشه بریتانیایی چاپ ۱۸۰۸ میلادی که نام «خلیج فارس» را نشان میدهد.
Persian Gulf--همواره نام این دریا؛خلیج فارس،شاخاب پارس و دریای پارس بوده
-مجموعه کاریکاتورها
حتما تا پایان ببنید
باخبر شدیم که یک نمایشگاه تخصصی فرهنگ و زبان ایران باستان روز 5شنبه افتتاح شده دیروز مهلتی دست داد تا سری به این نمایشگاه بزنیم نمایشگاه کوچکی از دسترنج آقای بهمن مرادیان دارای مدرک دکترا از کشور فرانسه در رشته فرهنگ و زبان ایران باستان.
ایشان تمام تحقیقات و منابع نایاب این رشته را با خود به ایران آورده و در دسترس عموم قراد داده تا کمکی برای تمامی دانشجویان و محققان این رشته که عاشقانه این راه را می پیمایند باشد.ما سعادت گفتگوی حضوری با ایشان را نداشتیم. تا اطلاعات بیشتری را در اختیار شما قرار دهیم.هرکدام از دوستان که موفق به گفتگوی حضوری با ایشان شدند یا اطلاعات بیشتری در این زمینه دارند با کمال میل حاضر به درج آن در وب لاگ هستیم.
زمان نمایشگاه 24 الی 28 اردیبهشت از ساعت 9 الی 5
مکان :نوفل لوشاتو کوچه کیخسرو شاهرخ -پلاک 17
اردیبهشت نام دومین امشاسپند و سومین یشت اوستا است که یکی از از ارزشمندترین فروزه های اهورامزدا به شمار می آید اردیبهشت از واژه ی اوستایی اشه و هیشته گرفته شده است که بخش نخست این واژه اشه یا اشا نظم(هنجار) اهورایی است و بخش دوم وهیشته معنی بهترین می دهد.اشه و هیشته یا اردیبهشت را به معنی راستی و اشویی می دانیم.
نماد اردیبهشت در گیتی آتش است چرا که آتش بهترین جلوه گاه پاکی و راستی به شمار می رفته و در کیهان هیچ پدیده ای به اندازه آتش راست و پاک نیست .نماد مینویی اردیبهشت نیز پاکی و راستی اهورایی است اردیبهشت بهترین دوست آفریده های خداوند است از این رو هم زمانی شگفت انگیز جشن اردیبهشتگان را با روز روز زمین پاک 2 آوریل اندیشه برانگیز است.
اردیبهشت برای رسیدن به بهترین اشویی و پاکی ما را از دروغ پرهیز می دهد چرا که دروغ آسانترین راه را پیش رو می گذارد و مردمان را به سستی و تنبلی می کشاند . پس اینک در این ماه دست به دست هم بدهیم و هنجار هستی را پاس داریم و به اردیبهشت برسیم.
برگفته از امرداد
دل نوشته:
از همین جا به همه ی متولدین این ماه سبز تولدشونو تبریک میگم مخصوصاٌ به پسر دایی عزیزم
به دوستان پیشنهاد می کنم تو این ماه یه سر به شیراز یا محلات اراک برن و جای ما رو هم حسابی خالی کنن
تا نوای هفت سرنا در گلستان جان دمید
خواب دیرین شد زچشمان زمستان ناپدید
روزگارا هفت سرنا را به گوش جان نواز
چشم را بیدار دار و سینه ها را پرامید
روزگارا تازه شد هستی در آغاز بهار
جشن جمشید جهان بین را جهان آرا بدار
مهر افزون کن درون سینه ها در سال نو
فرشاد رای به جام زندگی از نو بیار
روزگارا جشن ما را نو به نو جاوید ساز
سینه را پر مهرتر از سینه جمشید ساز
رنج را آسان بنه بر مردم برگشته بخت
چشم نیکو مردمان را دیده خورشید ساز
درود
تاخیر منو ببخشید هرچند شاید از نظرتون خیلی دیره ولی من سال نو رو به همه ایرانیان ایران دوست همیشه سر فراز شادباش می گم .
با آرزوی اینکه سال جدید هرچه بیشتر در جهت حفظ فرهنگ کهن ایران زمین بکوشیم .
سالی پر از شادی رو برای تک تک شما از یگانه خالق هستی خواهانم
نیایش نوروزی رو پیشکش می کنم به همه شما عزیزان
مارلیک گیلان-بازدید از تپه های مارلیک
تپه های مارلیک یا چراغعلی تپه، در حوالی روستای نصفی از توابع رحمت آباد
رودبار قرار دارد. کاوش های باستان شناسی در این تپه ها از سال 1340 شروع
شد که حاصل آن کشف اشیاء نفیس و با ارزشی بود که اکنون در موزه ها نگهداری
می شود. قدمت اشیاء پیدا شده در این تپه ها به بیش از سه هزار سال می رسد.
امروزه مارلیک به عنوان یکی از گنجینه های ملی و تاریخی، سند پر افتخاری
برای گیلانیان و تمدن کهن این منطقه به شمار آورده شده است
در اواسط هزاره دوم پیش از میلاد،ایرانیان باستان با دستیابی به فناوری استخراج و ذوب آهن،گام مهمی دیگر در جهت پیشرفت خود برداشتند.

نوشتاری همانند در مورد سیزده بدر
نخست باید به این موضوع توجه داشت که در فرهنگ ایرانی، هیچ یک از روزهای سال «نحس» و «بدیومن» یا «شوم» شمرده نشده، بلکه چنانچه می دانیم هر یک از روزهای هفته و ماه نام هایی زیبا و در ارتباط با یکی از مظاهر طبیعت یا ایزدان و امشاسپندان داشته و دارند،(نگاه کنید به نام روزهای ماه) و روز سیزدهم هر ماه خورشیدی در گاهشماری ایرانی نیز «تیر روز» نام دارد که از آن ِستاره ی تیشتر، ستاره ی باران آور می باشد و نیاکان فرهیخته ی ما از روی خجستگی، این روز را برای نخستین جشن تیرگان سال، انتخاب کرده اند.

برای دانلود کتاب دروغ اول آوریل یا سیزده نوروز کلیک کنید (دانلود کتاب الکترونیکی)(نسخه پی دی اف)
زایش و زندگی کورش بزرگ-داستان پردازی اسطوره ای یونانیان
یونانیان همواره داستان پرداز بودند و علاقه ای بسیار به اسطوره و داستان های اسطوره ای داشتند؛این بار شخصیت دوست داشتنی کورش بزرگ برای یونانیان مناسب است...
یونانیان همواره بزرگی کورش را ستایش می کردند،تا جایی که کورش را مردی توانمند جهانی می دانستند؛بنابراین به دنبال راهی برای توجیح زندگی او می گشتند.

هرودوت يوناني در مورد زایش و ادامه زندگی او چنین می نویسد:
آستياك پادشاه ماد شبي خواب ديد كه از شكم دخترش ماندانا درخت تاكي برآمد و آسيا را فرا گرفت معبرين گفتند از دخترت فرزندي بدنيا خواهد آمد كه سلطنت را از تو خواهد ستاند. او تصميم گرفت نوزاد دخترش را بكشد پس به وزیرش دستور قتل طفل را داد. وزير طفل را به دست چوپاني مهرداد نام سپرد تا به قتل برساند.
سال 88 را به تمام هم میهنان گرامی شادباش می گویم
به امید خدا سالی خوب داشته باشید
Sepandarmazgan is the celebration day of Love, Friendship and Earth in ancient Persian culture.

According to Iranian tradition, the day of Sepandarmazgan was held in the Great Persian Empire in the 20th century BC . This day is registered on Bahman ۲۹th in the Iranian Calendar, only ۳ days After Valentine)
Persians have a rich culture with many great feasts based on natural occasions that have been mixed up with happiness & joy.
In the feast of Sepandarmazgan, Earth was worshiped and women venerated. On this day, Women and girls sat on the throne and men and boys had to obey them and bring them presents and gifts. In this way, men were reminded to acclaim and respect women.
Sepandarmaz is another name for mainyu (earth) meaning Holy, Humble & Passionate.
Also Sepandarmaz is Earth Guardian Angel. It is the symbol of humbleness, it means modest toward the entire creation. These are the qualities attributed to Earth that spreads beneath our feet, thus the symbol of modesty and love. As human beings, there are creatures that we find unpleasant and repulsive, but Earth is not like us. She embraces all creatures the same and loves them the same; like a mother who loves all children alike, even when they are ugly. In our ancient culture, mother is symbolized by sepandarmaz or earth. Have you ever seen a Love more sacred than Mother’s Love to children?
وقتي باران شديد بهار سال 1380 در روستاي مطوطآباد جيرفت، تعدادي ظرف سنگي و سفالي را از زير خاك بيرون كشيد و نمايان كرد، كمتر كسي فكر ميكرد اين كشفيات بتدريج آنچنان وسعت و تنوعي پيدا كند كه چون سيلي، بنيانهاي پيشين باستانشناسي جهان را از پي درآورد. بعد از آن كه حفاريهاي غيرمجاز در حاشيه هليلرود، انبوهي از آثار باستاني اين تمدن را به بازارهاي هنري اروپا و آسيا سرازير كرد، تازه نگاههاي مديران فرهنگي كشور و باستانشناسان جهان به اين منطقه از ايران جلب شد. سال 1381، كاوشهاي باستانشناسي به سرپرستي پروفسور يوسف مجيدزاده، رازهاي سر به مهر بسياري را از اين تمدن ديرپاي ايراني گشود و اگرچه در ابتدا يافتههاي شگفتانگيز او و همكارانش با شك و ترديد پذيرفته ميشد، اما امروز بحث باستانشناسان و مورخان جهان، به گستردگي، قدمت و تاثيرگذاري اين كشفيات بر تاريخ تمدن جهان معطوف شده است. شايد در شروع كار، اعضاي گروه باستانشناسي منطقه جيرفت نيز به بزرگي كاري كه در دست گرفته بودند، چندان آگاه نبودند. يكي از اين افراد، پروفسور هالي پيتمن، استاد دانشگاه پنسيلوانياي آمريكاست كه در مطالعات تاريخ هنر ايران باستان تخصص دارد و چندين فصل در كاوشهاي حاشيه هليلرود حضور داشته است.

همراه با موزه مجازی و کتاب الکترونیک (ادامه مطالب)
تالانت یا داریک به جای تومان(ریال)!!!


به شوند تورم ارزش ریال(تومان)کمتر می شود،در همین راستا چندی است اندیشه حذف سه صفر از پول ملی در میان دولت مردان گسترش یافته است...
ايرانيان نخستين مردمانی هستند که در دوره ايلخاني اقدام به چاپ اولين اسکناس در جهان نموده و اسکناس خود را «چاو» ناميدند.گرچه چاو را به چينيان نيز منتسب مي دانند ولي اسکناس آن نخستین بار در ايران منتشر شد.
گروهی باور دارند که نام پول جدید باید همان ریال و یا تومان باشد؛ولی استادان زبان پارسی پیشنهادی ارزشمند می دهند.استاد کزازی پیشنهاد نام گزاری <تالانت> را مناسب می داند؛و باور دارد که نام های تومان و ریال از واژگانی بیگانه(اسپانیایی)گرفته شده است.

مهر را می ستایم کسی که دارای دشت های پهناور است کسی که از گفتار راستین آگاه است زبان آوری که دارای هزاران گوش است .نخستین ایزد مینوی که پیش از خورشید فنا نا پذیر تیز اسب در بالای کوه هرا برآید .نخستین کسی که با زینت های زرین آراسته از فراز کوه زیبا سر به در آورد از آنجا آن مهر بسیار توانا همه ی سرزمین های آریایی را بنگرد.
"مهر یشت بند 4"
جشن مهرگان را به تمام ایران دوستان آریایی شاد باش می گویم
روز مهر و ماه مهرو جشن فرخ مهرگان
مهر بفزا ای نگار مهر چهر مهربان
خاموشی بیماری جامعه کنونی ماست بی گمان چنین است زیرا در برابر این همه فجایع خاموشیم !
یا شاید از کودکی فجایع را به معنی نابودی انسان آموخته ایم و هیچگاه نیا موختیم که فجایعی از قبیل تاراج تاریخ کهن یک تمدن هم می تواند باشد که در برابر این همه ویرانی ساکت نشسته ایم و تماشا می کنیم !
و هر روز فجایع جدیدتری می شنویم:
1-میراث فرهنگی تنها 199 روز توانست از لوح کشف شده در جزیره خارک که قدیمی ترین سند برای اثبات نام خلیج فارس بودمحافظت کند!
2-میراث فرهنگی نتواست در برابر آبگیری سد سیوند مقاومت کند!
3-گزارش های منتشر شده از استان فارس از تخریب تدریجی آرامگاه کورش بر اثر رطوبت سد سیوند خبر می دهد!
4-نزدیک به 30000لوح گل نوشته تخت جمشید به دلیل عدم حمایت مالی دولت جهت هزینه بازگرداندن آنها در دانشگاه شرق شناسی شیکاگو به حراج گذاشته شد!
5-غار اسپهد خورشید با قدمت 1300به یک پادگان نظامی جهت تمرین تیر اندازی تبدیل شد!
و...
همه ی ما بارها و بارها شنیده ایم تاریخ تکرار می شود اکنون نیز تاریخ در حال تکرار شدن است و ما خیلی زود مورد قضاوت نسل آینده قرار خواهیم گرفت همانطور که پیشینیان خود را بدلیل عدم ایستادگی در برابر یورش اسکندر و اعراب سرزنش می کنیم نسل آینده نیز ما را به دلیل خاموشی در برابر تاراج این تمدن کهن سرزنش خواهند کرد
با این همه باز در سکوت می نگریم!آیا براستی ما بازمانده ای از نسل آرش هستیم ؟ شاید پس ازاین همه تاراج اعراب ما بازمانده ای از نسل دیگریم که چنین خاموشیم!
اعراب به هر گونه در حال نابودی فرهنگ ایران است.
شنیدم حتا جنگ شدیدی بین هکرهای شیعه ایرانی با هکرهای اعراب شکل گرفته که آغازکننده این جنگ اعرابی هستند که تلاش می کردند وهایی گری را در بین شیعیان گسترش دهند.
ولی نباید یادمان برود که اعراب پیش از این به نام دیرینه دریای جنوبی ایران یعنی شاخاب پارس(خلیج فارس)یورش بردند.

البته چندی پیش این ماجرا در این تارنما بازتاب داده شد؛ولی شاید بعضی از دوستان بتوانند رای دهند.
اینک بیش از90%رای مرد نیاز داده شده است.و به کمک شما می توان این اعتراض نامه الکترونیک را تکمیل کرد.
ما از نام خلیج فارس حمایت می کنیم.(کلیک کنید)![]()
توجه
شما برای رای دادن لازم نیست-ایمیل خود را باز کنید===>پس می توانید هر نشانی ایملی را وارد کنید
.

با انقلاب اسلامی در ایران،و نا آرمای در ایران صدام حسین رفته رفته جرات یورش به ایران پیدا می کند.صدام در کنار خود تمام دولت های عربی را دارد،این کشورک ها که دین اسلام عربی* دارند(تاکید بر عربی)،یورش صدام به ایران را مانند یورش اعراب به ساسانیان-هماهنگ با خواسته های پلید خود می داند-صدام این نبرد را قادسیه دوم می نامد، ابراز می کتد که همیشه عرب های عراقی می توانند آغاز کننده نبرد پیروزی بخش با ایرانیان بی دین باشند-در این راستا عرب های آسوده خواه به ویژه بیشتر روحانیون عربی از یورش صدام به ایران پشتیبانی مذهبی مادی و زبانی می کنند.
در اندرون مرزهای ایران جمهوری اسلامی هنوز هم در حکومت کردن به هماهنگی نرسیده است،کودتای نوژه را دربرابر خود می بیند-جمهوری اسلامی با کودتای نوژه به سختی هرچه تمام تر برخورد می کند؛و بسیاری از فرماندهان نظامی در ایران را محکوم به مرگ می مند.که این خود می توان در کاهش توان نظامی ایران به صدام کمک شایانی کند..


هفته نامه اشپیگل(ماتیاس شولتس) در یک مقاله تند تمام دستاوردهای کورش هخامنشی را زیر سئوال برد،و به صورت کلی کورش را زورگوی تاریخ دانست که تلاش می کند زورگویی های خود را در کنار کارهای نمادین مانند منشور حقوق بشر بپوشاند...
شما در این نوشتار ترجمه شده ی مقاله را می خوانید...
البته می توان گفت این مقاله جهت گیری ویژه ای دارد،و هیچ گونه ارزشی ندارد...
و البته باز باید گفت در پایان این نوشتار،پاسخ این مقاله از طرف یکی از استادان ایرانی قرار گرفته شده است.
در سازمان ملل متحد در نیویورک در ویترینی شیشه ای لوح 2500 ساله به خط میخی نام “منشور باستانی حقوق بشر” وجود دارد که به آن احترام فراوان می گذارند. اکنون آشکار می گردد: این لوح را یک دیکتاتور باستانی نوشته است که مخالفان خود را شکنجه می کرده است.
قرار بود آن چه که محمد رضا شاه پهلوی در نظر داشت، جشن رکوردها گردد. او نخست “انقلاب سفید” (اصلاحات ارضی) را اعلام کرد و خود را “آریامهر” خواند. حال، در سال 1971 نیاز آن را حس کرد که “2500 سال پادشاهی ایران” را جشن بگیرد و این گونه بود که اجرای “بزرگترین نمایش جهان” اعلام گشت.
او دستور داد که پنجاه خیمه باشکوه بر ویرانه های تخت جمشید (پرسپولیس) برپا سازند. 69 نفر از سران کشورها و پادشاهان و در میان انها پادشاه ژاپن به آنجا رفتند. در آنجا 20،000 لیتر شراب نوشیده شد به همراه خوراک بلدرچین، طاووس و خاویار در ظرف طلا. بر روی میزها نیز بطری های شراب “شاتو لافیت” Château Lafite گردانده می شد.
55 سال پیش جاستين كورتني آمريكايي پژوهش سد سيوند را آغاز كرد و طي آن پژوهش ها محل سد را در گستره کنونی سد برگزید ولی در آن زمان هیچ سدی ساخته نشد-می توان با کمی اندیشه برهان ساخته نشدن سد سیوند را در این مکان پی برد-در آن زمان به این نتیجه رسیده بودند که این سد شوند(باعث)ویرانی پاسارگاد می شود...
و ما 30 فروردين را یادمان نمی رود که سد سیوند به دست دكتر رسول زرگر معاون وزير نيرو به بهره برداری رسید؛دکتر زرگر،ویرانی پاسرگاد را به شدت رد کرد و به همگان اعلام کرد که سد سازی با اجازه مسئولان میراث فرهنگی انجام شده است.
و چندی پیش دوباره خبر رطوبت در پاسارگاد بالا گرفت؛مسئولان جمهوری اسلامی در یک قدم عقب نشینی؛اعلام کردند به زودی دستگاه های سنجش گر میزان رطوبت خریداری خواهد شد؛ولی این گفتارشان نیز مانند بسیاری دیگر از گفتارها دروغ از آب درآمد.
و اکنون کار به جایی رسیده است که خبرگزاری میراث فرهنگی و حتا خبرگزاری آفتاب خبر،خطر نابودی پاسرگاد را گزارش دادند....
و به تازگی بنیاد میراث پاسارگاد <<یک سازمان غیرانتفاعی و غیرسیاسی بینالمللی در امریکا>> با فرستادن نامه ای به کوییچیرو ماتسورا، دبیر کل یونسکو؛بروز رطوبت ویرانگر در سنگهای آرامگاه کوروش بزرگ خبر داده است؛همچنین این سازمان از آقای رحیم مشایی به دلیل اجازه دادن به آبگیری سد سیوند شکایت کرده است.
بی گمان تمدن سترگ ایران فقط به دوران هخامنشیان بسته(محدود)نمی شود.
بیشاپور یکی از شهرهای باستانی ایران در استان فارس است که در زمان ساسانیان ساخته شده است بیشاپور به سال۲۶۶ پس از پیروزی شاپور بر والرین امپراتور روم، شاپور دستور داد در ناحیه ای خوش آب و هوا بر سر راه تخت جمشیدبه تیسفون شهری بسازد. این جاده در زمان هخامنشیان، شهرهای تخت جمشید و استخر را به شوش وصل می کرد.

بلاخره بعد از مدتها هفته گذشته وقتی دست داد تا سری به یکی از قدیمی ترین آتشکده های تهران بزنیم:

1- بنای اصلی:
این مکان تاریخی و مقدس در خیابان نوفل لوشاتو - خیابان میرزا کوچک خان قراردارد.این مکان دارای مساحت بسیار کمی است .درب اصلی این ساختمان دری چوبی بسیار بزرگی است که خود به تنهایی گویای قدمت این مکان می باشد.در هنگام ورود بعد از گذشتن از یک راهرو وارد حیاط آتشکده می شویم در ابتدای حیاط یک حوض بیضی شکل فیروزه ای رنگ با دو درخت سرو در اطراف آن وجود دارد که زیبایی خاص به این مکان بخشیده است و در انتهای حیاط سوئیت سرایداران قرار دارد امااصلی ترین قسمت این مکان ساختمانی(سالن نیایشگاه)وسط حیاط است که آتشکده در آن واقع شده در جلوی این ساختمان ستون های بلندی قرار دارد که بی شباهت به ستونهای تخت جمشید نیست که با دیدن آنها نا خودآگاه از این دیار ماشینی پا به ایران باستان می گذاری .پس از ورود به ساختمان در قسمت مرکزی آن یک اتاقک می بینید که محل نگهداری آتش است این اتاقک از 3پنجره کوچک و یک در ورودی تشکیل شده در وسط سالن نیایشگاه قرار دارد که تنها موبدان اجازه ورود به این مکان را دارند.روشنایی این اتاقک از طریق چراقهای روغنی موجود در آن تامین می شود.لازم به ذکر است امکان گشتن کامل به دورخانه آتش وجود ندارد زیرا قسمت غربی آن توسط دیوار بسته شده است و این سبک معماری برای جلوگیری از طواف و چرخیدن بدور آتش انجام شده.
صندلی های موجود در این نیایشگاه در اطراف این اتاقک چیده شده بطوری که در هنگام نیایش. آتشکده در روبروی افراد قرار دارد.میز و صندلی های موجود در این مکان بسیار قدیمی می باشد و اکثرآنها از طرف خانواده های زرتشتی وقف این مکان شده و قدمتی بیشتر از ۲۰سال دارند بطوری که تاریخ وقف یک از آنها سال ۱۳۱۹ بود.
مسئولان جمهوری اسلامی استعداد منطقه پاسارگاد را برای درختکاری پیدا کردند-به زودی شما بیننده یک پارک جنگلی بزرگ در کنار آرامگاه کورش هخامنش خواهید بود.

یادمان نمی رود؛سال پیش در آستانه آبگیری سد سیوند تمام افراد دولتی به ویژه وزیر نیرو هرگونه گمانه زنی احتمالی در مورد تخریب آرامگاه کورش را با صراحت تمام رد می کردند-حتا وزیر نیرو در یک مصاحبه تلویزیونی گفته بود که ما(افراد وزارت)از تمام وطن پرستان و وطن دوستان که ادعای ویرانی احتمالی آرمگاه کورش در صورت آبگیری سد سیوند را دارند؛بیشتر کشور خود را دوست داریم!!!
افزایش رطوبت در اطراف آرامگاه کورش و پاسارگاد به اندازه ای است که هیچ یک از ساکنان این گستره تاکنون،چنین افزایش رطوبتی را به خاطر نمی آورند و بوی نم و رطوبت زیاد از سوی تنگه بلاغی به سوی دشت روان است.

استاد
عبدالعظیم رضایی نویسنده و پژوهشگر تاریخ و فرهنگ ایران باستان؛11تیرماه درگذشت.دکتر عبدالعظیم رضایی در درازنای زندگی خود پژوهش ها و مطالعات گوناگونی در مورد بزرگان جهان همچون زرتشت،یهود و مسیح انجام داد و به سنجش این ادیان پرداخت.این استاد فقط به نوشتن کتاب و تربیت دانشجویان بسنده نمی کرد،بلکه کارهای بزرگ اکتشافی را در پرونده اش می توان یافت-برای نمونه برای کشف کردن شهرهای کهن برازجان و بیشابور از درون خاک تلاش های زیادی را انجام داده است.
شادروان رضایی که عاشق ایران و ایرانی بود،تلاش های زیادی برای شاناساندن گذشته ایران به ایرانیان کنون و همچنین دیگر مردمان جهان داشته است...
این مرد سال ها سمت استادی رشته تاریخ دانشگاه شهید بهشتی را بردوش داشت؛بیش از هفداد(70)جلد کتاب از او به جای ماند است-<<تاریخ ده هزار ساله ی ایران در چهار جلد،زرتشت کیست،زرتشت چه می گوید،اصل و نسب ایرانیان از آغاز تا اسلام،پیام والای زرتشت به جهانیان،تاریخ ایران(12جلد)،تخت جمشید،فرهنگ سه هزارتن از بزرگان وناموران ایران از روزگاران باستان تا به امروز،مسیح کیست،اصل و نسب دین های ایران باستان،پیشینه ایران در 2جلد،تاریخ ایران و جهان در3جلد،تاریخ سیاسی و اجتماعی ایران،تاریخ تمدن ایران،واژه نامه سه زبان فارسی،پهلوی،انگلیسی در700.000واژه،انگیزه پیروزی ها و شکست های ایران در جنگ ها،سرشت و سیرت ایرانیان باستان،دوازده هزار سال پویندگی و پایندگی ایران>>از جمله کتاب های استاد می باشد.
گفتنی است وی به شوند(دلیل)بیماری عفونت خونی بیست روز در بیمارستان بستری بود؛11تیرماه درگذشت و13تیرماه در قطعه ی نویسندگان به خاک سپرده شد
.
برگرفته از هفته نامه امرداد-187 -تصاویر از سایت آریا بوم
«جشن تیرگان» از بزرگ ترین جشن های ایران باستان است در ستایش و گرامیداشت «تیشتـَر»(تِشتـَر- تیر- شباهنگ - شِعرای یَمانی)، ستاره ی باران آور در باورهای مردمی، و درخشان ترین ستاره ی آسمان که در نیمه ی دوم سال، همزمان با افزایش بارندگی ها، در آسمان سرِ شبی دیده می شود.
((آب پاشی-فال کوزه-دستبند تیر و باد-داستان آرش کمانگیر))در ادامه نوشتار

آخرین فرمان:
باید اکنون پهلوانی از شما تیری کند پرتاب
گر به نزدیکی فرود آید،
مرزهاتان تنگ!
خانه هاتان کور!
ور بپرّد دور...
آه... کو بازوی پولادین و کو سر پنجه ایمان!
شکست چه واژه تلخی بود. آنقدر تلخ که زبانها لحظه ای آنرا نگه نمی داشتند. هر کسی بر زبانش می آورد، دلش پر درد می شد. منوچهر شاه به چهره پهلوانان لشگرش نگاه کرد. سر ها به زیر بود. منوچهر آه کشید. گناه او نیز کمتر از سردمداران لشگرش نبود. به قول و قرارش با افراسیاب فکر کرد. کیست آنکه از قله دماوند بالا رود و قدرت کمانش آنگونه باشد که مرز ایران و توران را تا آنجا که ممکن است عقب براند. هیچکس...
هیچکس؟ چرا! کسی هست. نه قهرمان پولادین بازو و نه سردمدار دلیر لشگر. کسی که عشق به ایران وادارش می کند تا داوطلب پرتاب تیر شود. اینک آرش کمانگیر، تیر و کمان به دست، وارد خیمه منوچهر، شاه ایران می شود. تعظیم می کند. منوچهر از قدرت بازوی او در شک است. علت شکست او از افراسیاب همین بود. شاه ایران فقط به قدرت بازو می اندیشید. حال، آرش قدرت ایمان را برایش معنا می کرد. آرش کمانگیر قدمی به جلو آمد. به ناگاه جامه اش را از تن درید و برهنه شد. ندا داد: تن پاک مرا بنگرید که بی عیب و آهو است. اینک من، آرش کمانگیر، رهسپار البرز کوه می شوم تا بر بلند ترین قله اش با کمانم یکی شوم، پرواز کنم، زندگی دوباره به ایرانشهر ببخشم. کمان به دست گرفت و از خیمه بیرون رفت.
صبحگاهان، مردم کوچه و بازار در میان خنده و قهقهه لشگر تورانیان مردی را دیدند که جامه خشن به تن کرده و تیر و کمان بدست راهی البرز کوه است. همهمه در میان مردم پیچید... کمانداری که قرار است با پرتاب تیرش حدود مرز ایران و توران را مشخص کند اینست؟... او که چندان قوی و پر زور نیست... من که خیلی ها را قدرتمند تر از او سراغ دارم...
آرش می شنید و پیش می رفت. در میان همهمه و هیاهوی بعضی مردم کوته بین، دعا های خیری هم بدرقه راه آرش بود. از همه سو برای او آرزوی توفیق می شد. آرش برای آخرین بار چهره ایران زمین را می دید. زیر لب گفت: بدرود! ... به کوهپایه رسید. به ستیغ کوه نگاه کرد. صبح آنروز ابتدایی تابستان، گل های وحشی و رنگارنگ البرز کوه، خوش آمد گوی قدم های استوار آرش بودند. برف بر قله کوه نشسته بود. خورشید هنوز جرات بیرون آمدن از پشت کوه را نیافته بود. آرش بالا رفت. هر چه بالا تر می رفت سکوت طبیعت فراگیر تر می شد. آرش شروع به نیایش کرد. سکوت محض بود و هر از چندی سو سوی بادی. آرش بر لبش سرود جاری کرد:
برآ ای آفتاب، ای توشه امید!
برآ ای خوشه خورشید!
چو پا در کام ِ مرگی تند خو دارم،
چو دل در جنگ با اهریمنی پرخاش جو دارم،
به موج روشنایی شستشو خواهم،
ز گل برگِ تو، ای زرینه گل، من رنگ و بو خواهم...
لبه طلایی خورشید از پشت کوه نمایان شد. آرش در بالا دست، جویباری دید. در آن کوه پر ابهت همه چیز مقدس بود. آرش به کنار جویبار رفت. جرعه ای نوشید. قوت گرفت. خورشید بیرون تر آمد. بر بدن آرش تابید. آرش نیرو می گرفت. پاک و بی آلایش می شد. پهلوان دوباره راه افتاد. از پیچ و خم های سراشیب کوه همچون برق و باد گذشت. زمین های سنگلاخی ِ خیس شده از مه صبحگاهی را به طرفة العین طی کرد. خورشید با تمام توان بر بدن آرش می تابید. تابش مهر معطوف آرش بود. آرش نیرو می گرفت. از بالا رفتن باز ایستاد. اینک بر قله سپید دماوند ایستاده بود. کمان را بیرون آورد. تیر را به دست گرفت. پر سیمرغ را که بر انتهای تیر چسبیده بود بر گونه مالید. بر روی یک پا زانو زد. تیر را به چله کمان گذاشت. کشیییید. با تمام قدرت. آسمان در مقابلش نیست می شد. زمین توان نگه داشتنش را نداشت. آرش یکپارچه زورِ بازوی ایمان بود. با تیر یکی می شد. باد وزیدن گرفت. در نهایت قدرت، آرش کمان را رها کرد... نیست شد... از میان رفت... با تیرش یکی شد و پرواز کرد...
شب فرا رسید...
شامگاهان،
راه جویانی که می جستند آرش را به روی ِ قله ها، پی گیر،
باز گردیدند،
بی نشان از پیکر آرش،
با کمان و ترکشی بی تیر.
آری آری، جان ِ خود در تیر کرد آرش.
کار ِ صدها صد هزاران تیغه شمشیر کرد آرش...
تیر ِ آرش را سوارانی که می راندند بر جیحون،
به دیگر نیم روز از پیِ آن روز،
نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند،
و آنجا را از آن پس،
مرز ایران شهر و توران شهر نامیدند.
مردم به شور و شادی برخواستند. آنروز سیزدهم تیر ماه بود. جشن تیرگان بر پا شد. در میان جشن و سرور و آب پاشان، یاد آرش هیچ گاه از اذهان بیرون نرفت.
به گزارش خبرنگار سرویس فرهنگ و هنر سایت خبری ایران(www.IranNewsAgency.com)، در ديدار روساي موزه بريتانيا و موزه ملي ايران، روبرت نيل مک گريگور مدير موزه بريتانيا اعلام کرد: موزه بريتانيا آماده نمايش منشور جهاني کوروش در ايران پس از صد و سي سال است.
-----------------

محمدرضا مهرانديش رييس کل موزه ملي ايران نيز گفت: موزه ملي ايران با اشتياق، همه توان خود را براي بازگشت اين اثر نفيس و منحصر به فرد جهاني بکار خواهد گرفت.
وي با اشاره به اهميت بسيار بالاي اين رخداد فرهنگي افزود: همه شرايط لازم با حمايت معاون رييس جمهور و رييس سازمان ميراث فرهنگي، صنايع دستي و گردشگري براي ورود اين اثر تاريخي و تنظيم موافقت نامه هاي حقوقي مورد نياز دولتي در دستور کار قرار مي گيرد.
وي با بيان اينكه نمايش همه جلوههاي ملموس و غيرملموس، رويكرد جديد موزه ملي براي چنين نمايشگاههاي آثار تاريخي است گفت: ما بايد تلاش كنيم تا از قابليتها و ظرفيتهاي موجود در چنين نمايشگاههايي براي نمايش مظاهر مختلف فرهنگ و هنر ايراني استفاده كينم و در همين خصوص معرفي و نمايش آئينها و آداب و رسوم اقوام ايراني و هنرهاي سنتي پيشنهاد ميشود.
وي با پراهميت خواندن اهداف فرهنگي اين نمايشگاهها گفت: موزه ملي ايران نگاه اقتصادي در چنين حركتهايي نداشته و انتظار داريم، موزه بريتانيا در تجهيز بخشهاي مختلف علمي، پژوهشي و نمايشگاهي موزه ملي را همراهي كند.
مدير موزه بريتانيا نيز با ابراز رضايت از اين همكاري اعلام داشت: موزه بريتانيا در صدد است تا با تهيه و ساخت فيلمي به دو زبان فارسي و انگليسي از آثار نمايشگاه عصر صفوي و همچنين مكانهاي مقدس و جلوههاي عصر صفوي گام موثري را در شناسايي فرهنگ و تمدن ايراني بردارد.
نيل مك گريگور كه در سفر سه روزهاش به ايران از آرامگاه فردوسي در طوس نيز بازديد كرده بود. با اشاره به فرهنگ پهلواني در شاهنامه فردوسي از برگزاري نمايشگاه جانبي يادگارهاي جهان پهلوان تختي از سوي موزه بريتانيا خبرداد.
گفتني است در اين ديدار پيش نويس تفاهمنامهاي براي توسعه همكاريهاي فرهنگي ميان دو موزه در چهار محور پژوهش، برگزاري نمايشگاههاي متقابل، آموزش و انتشارات از سوي رئيس كل موزه ملي ايران به رئيس موزه بريتانيا ارائه شد.
لازم به ذكر است طبق مذاكرات اوليه قرار است نمايشگاهي از آثار فرهنگي عصر صفوي در زمستان 87 در موزه بريتانيا از سوي موزه ملي ايران برگزار شود.
برای پی گیری بیشتر:

تاریخ درگذشت اشوزرتشت روز خیرایزد و دی ماه برابر با پنجم ماه دی می باشد، زرتشتیان چون به بقای روح و فروهر نیاکان خود باور دارند، اصولا پس از مرگ، علاقه زیادی به اینکه به سر مزار درگذشته بروند و شیون و زاری كنند، را ندارند، بنابراين برای زرتشتيان، مهم نبوده که اشوزرتشت در کجا دفن شده و همواره روح او را در کنار خود احساس می کنند و از روح و فروهر پاک اشوزرتشت برای پیشرفت کارهایشان کمک می خواهند و به دنبال محل آرامگاه اشوزرتشت نیستند.
ولی بنا بر اثبات بيشتر دانشمندان، آرامگاه اشوزرتشت، دراستان بلخ افغانستان و درشهر مزار شریف می باشد. همان جايیکه بنا بر باور مذهب شیعه( بيشتر مردم شهر مزار شریف را شيعيان تشکیل می دهد)، آنجا مقبره حضرت علی می باشد، در حالیکه مقبره حضرت علی در عراق واقع است و از نظر تاریخی هرگز حضرت علی به افغانستان گذر نکرده است، و مزار شریف به خاطر این گفته اند که مردم می دانستند که یک مزار شریفی در شهرشان وجود دارد که برای حفظ آن بایستی یک نام مقدس و سپنتايي به آن بدهند.
نام قدیم شهر مزار شریف هم بلخ بوده و نام این استان هم اکنون هم بلخ است و در اوستا بسيار آمده که بلخ محل پادشاهی شاه گشتاسب بوده که اشوزرتشت دین خود را ارايه و تبلیغ می کرده است، و در این شهر به شهادت رسیده است.
از این نوع کارها د رایران زیاد است، مانند لقب تخت سلیمان که به مقبره کورش بزرگ داده اند یا نقش رستم یاتخت جمشید وغیره، که بتوانند این مكان ها را به خاطر احترام این افراد، از حمله دشمنان در امان دارند، که خوشبختانه موفق هم شده اند.
چیزی هویدا نیست!خبرهای زیادی در مورد لوح ویران شده می آید،گروهی می گویند فقط10-15%ویران شده است،و گروهی می گویند تا70%ویران شده است.
پاره ای از نوشتار این لوح: "در اين سرزمين بي آب و خشک شادي آورده ام و چاه هاي آب حفر کرده ام(از طرف نماینده هخامنشی در آنجا)

برای دیدن عکس های کامل و همچنین ادمه اخبار=ادامه مطالب
باز هم یک خبر تکان دهنده دیگر...
این جمهوری اسلامی ایران اینجا چه کاره است؟چه می کند!!!فقط می تونن..
این رفسنجانی هم که رفته عربستان
آخه-سخته دوست و دشمن رو پیدا کردن؟
بازهم یکی دیگر از آثار باستانی ما به عمد به دست بیگانگان ویران شده است...
مسئولان(بگم نا محترم)هم بازم هیچگونه مسئولیتی رو بر عهده نمی گیرند...
خنده دار است-می گویند این به دست یک فرد محلی ویران شده است...(آخه یک محلی می تونه چنین درکی رو نسبت به اون اثر داشته باشه؟)
البته بی گمان-این کار به دستور اعراب بی هویت انجام شده؛و مسئولان جمهوری اسلامی ایران به خاطر اینکه رابطشون با اعراب بی خاصیت تغییر نکنه؛در برابر این گستاخی ها سکوت می کنند.
یکی به من بگه باید با اینا چه کرد!؟

نوشته پایین خبرگذاری جمهوری اسلامی ایران گرفته شده است...(البته خودتون می دونید که...)
برای پی گیری بیشتر و به دست آوردن اطلاعات بیشتر=ادامه مطالب
این داستان را بخوانید؛و به یاد بسپارید.
نمونه ی ازخودگذشتگی و مهربانی کورش:زمانی که در فینیقیه سوار بر اسب مشغول سان دیدن از سپاهیان و بازدید شهر و رسیدگی به امور اهالی بود، جوانی ارتب نام بر روی درخت نزدیک محل بازدید نشسته و تیر و کمان نهاده و انتظار کوروش را میکشید تا او را به قتل برساند. از قضا هنگامی که کوروش به تیر رس او رسید تیر سه شاخه از کمان رها شد ولی از حسن اتفاق در همان زمان اسب کوروش پایش در گودالی گیر کرد و بر زمین خورد و تیر به کوروش اصابت نکرد. اطرافیان او را دستگیر کرده و نزد کوروش بردند. کوروش از او پرسید: به چه سبب میخواستی مرا یکشی؟ ارتب جواب داد: چون چندین نفر از کسان من در جنگ با تو کشته شده اند.
کوروش پرسید: اگر من به جای تو بودم با من چه کار میکردی؟ ارتب جواب داد: دستور می دادم تو را به قتل برسانند.کوروش گفت ولی من این کار را با تو نمیکنم. ارتب گفت: پس می خواهی با من چه کار کنی؟ کوروش گفت: تو را آزاد مینمایم، چون من جواب بدی را با نیکی جواب خواهم داد. ارتب کوروش را ستود و از کوروش خواست که او را در ردیف فداییان خود قرار دهد. کوروش نیز خواسته ی او را پذیرفت. در جنگ با مساژت ها هنگامی که کوروش از پشت جبهه دچار شکست شد و ماساژت ها بخش عقب جبهه را دچار تزلزل کردند، مردی از ماساژت ها با شمشیر به گردن آن نازنین زد که بر اثر همان ضربه کوروش به قتل رسید. ارتب که نزدیک کوروش بود پس از کشتن ضارب جسد کوروش را از میدان نبرد به در برد و با سرعت جسد را به پاسارگاد رساند و زمانی که کوروش را جهت دفن حاظر کرد از شدت اندوه با خنجر شکم خود را درید و به این ترتیب زندگی، پس از مرگ کوروش را نخواست.
این داستان با شکل های گوناگونی در تاریخ آمده است؛ولی آنچه در همه آن ها وجود دارد-بزرگی این مرد بزرگ است.
با سپاس فراوان از دوست خوبم؛که باعث شد برای نخستین بار این داستان را بخوانم:http://anshan.javanblog.com/
Archaeologists working at Sarab-Mort site in Kermanshah Province have announced the news of the possible discovery of a Sasanian Fire Temple adjacent to the Parthian Manor house, reported Persian service of ISNA on Monday 21, 2008.
“During this year’s [archaeological salvage] excavation, we have unearthed the religious section of the structure; it consists of a Chahar-Taqi (free-standing Zoroastrian Fire Temple), which in fact was a private chapel,” said Yousef Moradi, director of archaeological salvage operation team at Sarab-e Mort.
The Parthian manor house consists of various sections including official, administrative, ceremonial and religious...
آیا دریانوردان ایرانی از دیرباز دریای جتوبی ایران را دریای پارس نمی خواندند؟
چگونه امکان دارد آن نام نادرست از دیرباز وجود داشته باشد!!!

تصویر با کیفیت بالا:
اختراعات و ابتكارات ايرانيان در پهنه دريانوردي و نجوم
....
برای پیگیری بیشتر؛ادامه مطالب
زنان در ایران باستان
از سخنرانی زنده یاد کورش آریامنش در جشنواره سیدنی (استرالیا)
در این توشتار شما با زنان ایران زمین؛که از دیرباز کارهای بزرگی انجام می دادند آشنا خواهید شد.
زن در وزیری - زن در سرداری و فرماندهی...

برای دیدن دو چهره دیگر و خواندن تمام این نوشتار <<ادامه مطالب>>
زیان پارسی زبان ملی ما ایرانیان است.
زیان پارسی زبان ملی ما ایرانیان است.
آنچه فرهنگ ما را پس از تازش عربها , موغولها , انگلیسیها و دیگر کشورها به میهن ما زنده نگاه داشته , زبان مادری مان است پس تلاش می کنیم زبان مادری خود را پاس داریم و تا می توانیم از واژه های زبان خودمان به جای واژه های بیگانه ای که پس از این تازشها به زبانمان وارد شده بهره ببریم و با آنها گفتگو کنیم و بنویسیم.
چرا از بکار بردن واژه های زبان خود که سرمایه های فرهنگی ما هستند سربلند نباشیم ؟
آیا زبان پارسی مایه شرمساری ایرانیان است یا دست آویز سربلندی ما ؟
زبان مادری ما همچون گنجینه ای از هزاران سال پیش با گذر از جنگها و کشتارها و درازای سده ها به دست من و شما رسیده و مایه ی سربلندی ماست. بیاییم پارسی را پاس داریم !
واژه نامه ای که پیش روی شماست در راستای هدف یاد شده کمک خواهد کرد که برابر پارسی واژه های بیگانه ای
را که به طور روزمره از آنها استفاده می کنیم را بدانید
Persian is our iranian national language.
this is our mother tongue which protect our culture against foreign countries like
What do you think?
Is Persian language object of the shame or pride for us?
yes , Persian language is our treasure which is with us in thousand of years , passing from wars and genocide.
Appreciate Persian language.
this glossary is helpful for you to find and replace the persian word instead of the loan words which are entered in our mother tongue in the years.
سد سازی در ایران باستان
در ايران به جهت كمبود منابع آبي، شرايط اقليمي خاص و نيازهاي روزمره، آب ماده اي بسيار ارزشمند محسوب مي شده كه اين امر را علاوه بر بندسازي ، سد سازي و آثار به جا مانده از گذشته، مي توان در فرهنگ ايراني و ارزشي كه براي آب قايل مي شود و حافظه تاريخي مردم ايران به وضوح مشاهده و مطالعه كرد
در سرزمين هاي ايران و مصر كه از قديم در معرض سيلاب و طغيان رودخانه ها قرار داشتند، ساخت بندهاي متفاوت در طول مسير رودخانه ها يا مناطق سيل خيز به جلوگيري از خسارات اين گونه طغيان ها كمك فراواني مي كرد
تاريخ سد سازي در ايران، مصر و بين النهرين ( ميان رودان) قدمتي بسيار طولاني دارد و هنوز هم مي توان نشانه هايي از آن را در اين سرزمين ها يافت به طور كلي سدسازي و نيز لايروبي و مرمت سدها از دير باز در ايران و ديگر سرزمين ها، مانند ساير كارهاي عام المنفعه و پروژه هاي بزرگ معمولا به دست حكومت ها و پادشاهاني كه به امور آباداني و آبادي علاقه بيشتري داشتند انجام مي گرفته است و در اين ميان رونق اقتصادي و پيشرفت آبادي ها و شهرهاي مرتبط با سيستم هاي آبياري و آبرساني نيز بستگي بسيار زيادي با مقوله سد و سد سازي و اهميت دادن حكمرانان به اين مسايل داشته است .
خلیج عربی یک واژه ساختگی هست!که دریاداران عرب که تا چند وجب بیشتر از خشکی جلو نرفته بودن-بهش میگفتن،حتا اعرابی که دریانوردی های گسترده داشتند از نام خلیج فارس بهره می بردند!
بهتره اعراب برن کشتی های جنگی ایران رو زمان اشکانیان و هخامنشیان بشمارند!!!
هم اکنون اعراب با داشت،سرمایه فراوان می خواهند تاریخ را دگرگون کنند!!!
اعراب یادشون رفته که تا کمتر از صد سال پیش بیشتر سواحل خلیج پارس برای ایرانیان بود!!!حتی امارات و...
چند وقت پیش گوگل به جای واژه درست خلیج پارس از نام ساختگی خلیج عربی در نقشه اش به کار برد!!!ولی ایرانیان نامه های زیادی به گوگل فرستادند،و خواستار راستی شدند.((دادن نامه به گوگل))
گوگل نیز ناگزیر به عقب نشینی شد!تا جایی که یکی از سیستم های نقشه آنلاین خودش رو درست کرد-(البته به جای خلیج فارس از واژه خلیج ایران بهره برده است؛که چندی پیش نامش در گوگل خلیج عربی بود)
البته گوگل سیستم پایه خود یا همون گوکل ارث رو تغییر نداده است!
ولی تا همین جا هم پیروزی بزرگی حساب میشه-امیدوارم ایرانیان همچنان به تلاششان ادامه بدن...
در پایان چندین عکس از سیستم نقشه آنلاین گوگل می بیسنید((با سپاس فراوان از تمام دوستانی که در دادن تصاویر مرا یاری کردند))


ایرانیان در درازناي تاریخ ده هزار ساله خود از بنیانگذاران اصلی تمدن و فرهنگ بوده اند و به پیشرفت جهان به نیکی کمک نموده اند. اشوزرتشت پیامبر یکتاپرستی در جهان است که در 3745 سال پیش (1386 خورشيدي) به پیامبری برگزیده شد و دین را تعریف کرد و فرهنگ دینی را بنیان نهاد که بنیاد انديشه ایرانی را دگرگون کرد و پايه تمدن نويي را پایه ریزی نمود که سده هاست در دل و روان ایرانی زنده و پا برجا مانده و بر تمدنها و فرهنگ کشورهای دیگر تأثیری ژرف برجا گذارد. اشوزرتشت، پيام اهورامزدا (داناي بزرگ هستي بخش) را به شيوايي و رسايي در سروده هاي خويش آورده است. پيامهاي كتاب آسماني اشوزرتشت "گاتها" نام دارد كه نخستين سرودهاي شعرگونه جهان است و از درست زيستن و رستگاري سخن مي گويد. گاتها، انديشه پرور و خردگرا است و براي همه انسان ها در هر جا و زماني ساده ترين و بهترين الگوي رفتاري را به گونه خردمندانه و به دور از هرگونه پندارهاي خرافي و نادرست، گفته است. پيام گاتها، مانتره است كه «سخن انديشه برانگيز» معني مي دهد. از ديدگاه گاتها، زندگي مادي انسان بايستي با طبيعت سازگار و هماهنگ باشد و در بينش مينوي انسان بايد با ياري وهومن دريچه دل خود را به سوي راز هستي بگشايد تا روشنايي راستين را ببيند.
سخن گاتها تنها براي دانايان است زيرا نادان بر پايه احساسات تند و بي انديشه خود حركت مي كند و گوش شنوايي براي پيام اهورايي ندارد. هنگامي كه دانا انديشه راستي را مي آموزد، بايد دانش و بينش خود را به ديگران به ويژه افراد ناآگاه برساند، تا پنداربافي و خرافات از جامعه انساني رخت بربندد. شناخت خداوند، پرورش و پويايي، ويژگي هاي اخلاقي و نزديك شدن به اهورامزدا، ارزشمندترين آرمان سفارش شده اشوزرتشت در زندگي انسان است.


گوگل در نقشه ی خود نام خلیج عربی را قرار داده!!!
برای مبارزه با نام خلیج عربی-و به چالش کشاندن گوگل باید به گوگل مخالت خود را برسانیم
بنابراین لینک زیر را کلیک کنید-و نوشته را به گوگل بفرستید:
http://www.petitiononline.com/sos02082/petition.html


در این نوشتار سیزده بدر مورد کاوش قرار می گیرد!
آیا سیزده بدر(13)نحس بوده؟
پیشینه سیزده بدر!
رسوم سیزده بدر!(دروغ یک آوریل یک رسم مشترک ایرانی و اروپایی)دروغ روز سیزده
پايان بخش مراسم نوروزی جشن سيزده بدر است كه روز سيزدهم فروردين ماه اتفاق میافتد. و در واقع سال تازه برای كار و فعاليتهای اجتماعی و فرهنگی و كشاورزی از روز چهاردهم فروردين آغاز میگردد.
**برای پیگیری بیشتر ادامه مطالب**

برهان جشن گرفت و شادمانی مردم در کنار آتش این است که: دیدگاه مردم ایران نسبت به آتش این بود که:یکی از جنبه های تقدس آتش پاک نمودن بیماریها و دور کردن ارواح خبیثه (به تعبیر آن دوران) بوده است. همین امروز هم رسم اسفند دود کردن و گرد خانه تاب دادن رایج است(برای زدودن شر و بیماری و چشم زخم)که باز مانده از گذشته است.
شماری انسان های تازه به دوران رسیده می گویند که چهار شنبه سوری یک جشن ایرانی نیست،و این یک جشن تازی و یا شاید عربی باشد و برهانشان فقط همین هست که در تقویم ایران باستان چهارشنبه ای وجود نداشته؛حال چه طور می توان چهار شنبه سوری وجود داشته باشد؟در پاسخ باید گفت:*-مگر اعراب در آغاز(شاید تا هم اکنون)ایرانیان را آتش پرست نمی دانستند؟پس چه طور بر آتشی که بت می دانستد؛چشن برپا می کردند.*-دوم اینکه در شاهنامه فردوسی بیشتر از یکصد و بیست بار واژه هفته بکار رفته است. از آنجا که شاهنامه فردوسی را ترجمان وفادار داستانها و بازگویههای دوران باستان میدانند، بعید است که استاد بدون اینکه چنین مفهومی در متون مبنا بکار رفته باشد، تا این اندازه از آن بهره برگیرد.*-سوم اینکه نگارنده در بررسیهای تقویم آفتابی نقشرستم (کعبه زرتشت) به سازوکار تعبیهشده برای تشخیص چهار هفته شهریور ماه، پی برده که جزئیات آن در کتاب «بناهای تقویمی و نجومی ایران» باز آمده است
چرا چارشنبهسوری در سهشنبه برگزار میشود و آیا چهارشنبه درست است یا چارشنبه؟
مبدأ شبانروز یک قرارداد است. در زمانها و نواحی گوناگون، گاه نیمه شب، گاه هنگام برآمدن خورشید، گاه هنگام نیمروز و گاه هنگام فروشدن خورشید را مبدأ و آغاز شبانروز میگرفتهاند. اینگونه رسوم هنوز هم در برخی نقاط ایران متداول است و برای نمونه در تاجیکستان و آسیای میانه همواره آغاز سال نو را از هنگام غروب خورشید در آخرین روز سال برمیشمارند و جشن میآرایند. برگزاری چارشنبهسوری در سهشنبه شب به روزگاری مربوط میشود که هنگام فروشدن خورشید، آغاز شبانروز و آغاز چارشنبه دانسته میشده است. امروزه نیز این باور همچنان پایدار مانده است و مثلاً وقتی از «شب جمعه» سخن میرانند، در واقع «پنجشنبه شب» را در نظر دارند. اما در باره پرسش دیگر میتوان گفت که امروز هر دو گونه این واژگان در متون ادبیات فارسی بکار رفته و هیچکدام اشتباه نیستند. در شاهنامه فردوسی و بسیاری از متون منظوم به شکل چارشنبه بکار رفته و در تداول عموم نیز همینگونه بر زبان میآید. البته این جشن با نامهای دیگری نیز تداول دارد.
نوروز" و "مهرگان" دو جشن بزرگ نزد آریاییان بود و در عهد ساسانیان، نوروز یعنی روز اول سال ایرانی و نخستین روز از فروردین ماهنوروز، بزرگترین جشن ملی باستانی ایرانیان در نخستین روز فروردین، نخستین ماه سال خورشیدی (آنگاه که روز و شب برابر گردد) است.
در این روزها شاهان زندانیان را آزاد و مجرمان را عفو میکردند و به شادی میپرداختند.

ما به دفتر امام رفتیم و طبق معمول ، از هر دری سخن به میان آمد و گفته شد : زمان آن فرا رسیده است که مقبره پهلوی خراب شود . این ایام مصادف بود با ورود مجدد شاه به مصر ، سادات با پناه دادن شاه، می خواست او را در بازگشت به ایران کمک کند ؛ ولی ما می خواستیم به او نشان دهیم که دیگر در ایران هیچ گونه ریشه و پایه و خانه ای ندارد.
ما آن روز به سپاه رفتیم و فرزند رشید اسلام، آقای عباس دوزدوزانی ، سرپرست سپاه ، امکانات لازم را در اختیار ما گذاشت. ما در حدود دویست نفر ، با هم جمع شدیم و با بیل و کلنگ ، به طرف حضرت عبدالعظیم به راه افتادیم .من در صحن مطهر حضرت عبدالعظیم برای مردم سخنرانی پرشوری کردم و گفتم : دوره قرار گرفتن بناهای زشت و زیبا در کنار هم ، پس از انقلاب اسلامی به پایان رسیده و مردم مسلمان ایران نمی توانند در کنار مزار شهیدان به خون خفته و چهره های درخشان اسلام ، مقبره جنایتکارانی مانند رضا خان و ناصر الدین خان و ... را تحمل نمایند .باید به هر وسیله که شده ، مقبره های سردمدارن کفر و الحاد تخریب شود .
با صدور فرمان حرکت بسوی مقبره پهلوی ، مردم بسیج شدند . آنها در همان دقایق اول خیلی تلاش کردند ، ولی در عمل مشاهده شد که مقبره به قدری محکم ساخته شده که بیل و کلنگ بر آن کارگر نیست . البته مواد منفجره و سایر لوازم را هم تهیه کرده وبودیم. از طرف ساختمان رادیو و تلویزیون هم آمده بودند تا فیلمبرداری کنند. یکی سنگ ها را می شکست ، دیگری پله ها را می کند و سومی به در و پنجره حمله می کرد . سر انجام کار به گریدر و بلدوزر هم کشید .
ساعت ، حدود 4:30 بعد از ظهر بود که از طرف بنی صدر پیام آوردند ، مبنی بر اینکه از تخریب مقبره دست بردارید. من اعتنا نکردم ، ولی کم کم کار جدی شد و جناب میر سلیم ، سرپرست وزارت کشور نامه ای رسمی مرقوم و اعلام نمود که دستور از طرف شورای انقلاب و شخص آقای بنی صدر است و شما باید به هر نحو که شده دست از تخریب بردارید وگرنه مجبوریم طبق مقررات با شما عمل کنیم ، یعنی شما را توقیف کنیم. من دیگر دیدم جای تامل نیست لذا گفتم که: به آقای بنی صدر بگویید، هرچه می خواهد طبق مقررات انجام دهد و ما هم اینجا هستیم و تا مقبره را با خاک یکسان نکنیم از اینجا خارج نخواهیم شد.
ما از فردای آن روز با توجه به اتفاقاتی که افتاده بود و مقالات درج شده در روزنامه ها ، باز به کار خود مشغول شدیم مردمی که به زیارت حضرت عبدالعظیم می آمدند ، با شعارهای خود ما را تایید می کردند . تعداد بی شماری از مردم تهران برای کمک آمده بودند وفریاد می زدند : مقبره هرچه زودتر باید تخریب شود .
شاید شما ندانید که این مقبره را تا چه حد محکم ساخته بودند . ما آن را مثقال مثقال می کندیم و بلدوزر و گریدر و وسایل عادی، بدان کارگر نبود . سرانجام ، ما مجبور شدیم که با دینامیت ، مقبره را به تدریج خراب کنیم . هر روز مهندسین و کارشناسان تخریب از کارخانه سیمان ری می آمدند و چه بگویم، متجاوز ار بیست روز طول کشید تا آن دکور شیطانی فرو ریخت و به طور کامل تخریب شد . بعد از تخریب صدای شادی از مردم بلند شد و شور و شعف به قدری بود که غیر قابل وصف است .ما در جواب آقای بنی صدر در روزنامه ها نوشتیم که این خودکامگی نیست ، بلکه تبعیت از آرای ملت است.بعدا هم امام امت در بیانات خود، تخریب مقبره را تایید کرد و فرمود: کار آقای خلخالی درست است.
ما نه تنها مقبره رضا خان را با خاک یکسان نکردیم ، بلکه قبر علیرضا پهلوی و فضل الله خان زاهدی و منصور و دیگر سردمداران فساد را نیز نابود کردیم. همچنین دستور دادیم که سنگ قبر ناصرادلین شاه را بکنند،]اما[هر چه مقبره رضا خان را بیشتر می کندیم، حتی اثری از استخوانهای او هم بدست نیامد. بعدا معلوم شد که شاه هنگام فرار ، استخوان های پدرش را برداشته و با خود به قاهره برده است و حالا در یک جای امن نگهداری می شود .
خاطرات آیت الله خلخالی، صادق خلخالی گیوی،نشر سایه، چاپ هشتم، 1383، ج1، صص342 و 347
بن مایه:amordad.net
من دوباره وبلاگ نویسی رو در جوان بلاگ پیگیری می کنم.

جوان بلاگ محیط دلچسب و جالبی داره و من دوست دارم وبلاگ نویسی رو در جوان بلاگ ادامه بدم؛چند وقتی بود که من از جوان بلاگ جدا شده بودم،ولی مهم این است که هم اکنون من به جوان بلاگ برگشتم
همچنبن از آقای مرئی(مدیر جوان بلاگ) و تیم پشتیبانی که توانایی خودشون رو به من نشان دادن سپاس گزاری می کنم؛امیدوارم جوان بلاگ در سال جدید پیشرفت دوچندانی داشته باشد.
-تنها راه رستگاری ام نهادن در راه رستگاری است.
2-نیک می دانم که هیچ نیاییشی نیست که از جان و دل برآید و بی پاسخ بماند.
3-بهترین گفته ها را با گوش بشنوید و اندیشه روشن را ببینید.
4-آیین را پیش از آنکه روزبزرگ فرا رسد،دریابید و نیک بفهمید.
5-کسی که بهترین اندیشه را انتخاب می کند،با کارهای راستین خود خدای دانارا خوشنود می کند.
6-دختران باید پیش از پسران به فرا گرفت علم و دانش بپردازند.زیرا آنان تا وقتی که در منزل پدر هستند،باید به تربیت و آرایش خانه پدر بپردازند و چون به خانه شوهر رفتند،باید به تعلیم و تربیت فرزندان و نسل آینده مشغول شوند.
7-بر روان مردان و زنان پاک درود باد
8-انسان باید بین نیروهای گوناگوم روانی اش مانند خرد،اندیشه،عاطفه،میل،عشق و شهوت هدف یگانه و معتدلی قرار دهد و همه آنها را در راه نیک زیستن و بهره جویی بهتر به کاراندازد.
9-اهورا مزدا از هم چیز آگاه است و فریفته نمی شود.
10-ای مردم به کسی گوش دهید که دانا و طرفدار راستی باشد.
11-کسی از بهترین بهره ایزدی برخوردار خواهد شد؛که پاک منش باشد.
12-بهترین ثواب راستی و بدترین گناه دروغ است.
13-راستی راه نیکیبختی و دروغ راه بدبختی است.
14-یاور مزدا کسی است که با گفتار و کردگار خویش پشتیبان و طرفدار راستی باشد.
15-هرگز با دروغ پرستان خونخوار دوستی نکنید؛ای کسانی که که با منش پاک آراسته شده اید.
16-خطاب به زنان:ای زن خود را بشناس و بر خود ارج بنه؛هرگز برده پول و شکو و خود نمایی مشو.ماد و همسر بودن برای تو بالاترین ارج است.
17-زن سرچشمه خوشی و شادی و سازندگی است.مرد که به زن خود مهر ورزد.به خدا و به زندگی و به زیبایی مهر ورزیده است.
18-زناشویی ای که با چشمداشت به خواسته و پول و پایگاه باشد؛پایان خوشی ندارد.
19-فروزن از تن زن،دل و جان،و روان او را دریابید و بر آن ارج نهید.
از اندیشه های غم گستر بگریز؛مرگ اندیش و بدبین مباش؛خندان و کشاده روح باش.
20-هیچ کس بر دیگری برتری ندارد مگر از راه پارسایی.
21-شخص پرهیزگار و پارسا همیشه دلش شاد و لبش خندان است.پارسایی آن است که هرچه نیک است برگیری و هرچه بد است بنهی.
22-نماز و نیایش و سپاسگزاری از خداوند؛روشنی چشم و روح است.
23-به خواسته و دارایی دیگران چشم مدار؛تا دارایی خود را ازدست ندهی.
24راستی شاهرایی است که همه خواه ناخواه بر آن گام زنان به سوی کمال،جاودانگی و ابدیت می روند.راستی اصل پیشرفت جهان است.
25-را یکی است و آن را راستی است.
26-پاداش نیک،نیکی است؛و پاداش بد،بدی است.
27-درست اندیشی هسته و مرکز آیین راستی است.
28-زرتشت خواهان جاودانگی،کمال،توانایی، و تندرستی است.
29-آدمی باید پیش از انجام هر کار و کردگاری بیندیشد و با وجدان خویش مشورت کند.
29-باید با دلیری،سخن درست و حق را به گوش همگان رسانی.
30-در اثر کردگار نیک است که این جهان می بالد و پرورش می یابد.
31-در پیکار با ستم مصمم باشید؛هرگز تسلیم نشوید.
32-صفات بد و زشت،به ویژه خشم و نفرت را از خود برانید.
33-راستی باید برای نفس راستی باشد؛نه تظاهر و ریا.
34-نیروی شایسته ایزدی بهترین موهبت و بخشایشی است که ریشه آیمانی و مزدایی دارد.
35-سرانجام پیروزی با نیکی است.
36-به منش پاک ومهر دلبسته شوید.
37-ای مزدا،کسی که آبادگر نیست و فریبکار است؛پیام نیک را گسترش نمی بخشد.
درود بر شما و آقای مرئی
در آغاز سال نو را به همه شما ایرانیان شادباش میگم
سیستم وبلاگ من مشکل داشت،و داره
من اینو به آقای مرئی گفتم-و آقای مرئی گفت سیسنم رو بازبینی کرده و هیچ مشکلی نداره
ولی من گفتم همچنان مشکل رو دارم...
خیلی صبر پیشه کردم تا آقای مرئی مشکل وبلاگ منو درست کنه ولی تا حالا کاری نشده-اگه تا یک هفته پیش مشکل حل میشد-شاید من به سیستم جوان بلاگ که خیلی دوسش دارم برمی گشتم-ولی درست نشد و انگار نخواهد شد.
1-من تمام عکس هایی که در جوان بلاگ قرار داده بود بودم-دیده نمیشه-میتونید نگاه کنید
2-من برای مطالب که پست می کم؛نمیتونم عنوان رو بنویسم-برای مطالب گذشته هم اینچنین هست.
3-سیستم خبرنامه که یکی از برتری های جوان بلاگ هست کار نمیکنه(که البته آقای مرئی گفته به زودی این مشکل حل خواهد شد)
***شاید من ده بار این مشکل رو به آقای مرئی ایمیل زدم ولی...!!!***
به امید پیشرفت جوان بلاگ
البته من دیگه پیش شماها نیستم چون نشانی وبلاگم رو عوض کردم
این عکسو از صفحه مدیریت من ببینید!


محققان باستان شناس انگلیسی پس از ده سال کار و تحقیق مداوم، کانال خشایارشا پادشاه، ایران را در یکی از شبه جزایر دریای اژه کشف کردند. خشایارشا پادشاه سلسله ایرانی هخامنشی در سال 480 قبل از میلاد در جریان تلاش ایرانی ها برای فتح یونان، دستور حفر این کانال شگفت انگیز را که داستان این جنبه افسانه ای پیدا کرده بود، صادر کرد.
به گزارش روزنامه نیویورک تایمز که این خبر مهم را در بخش علمی 13 نوامبر 2001 خود انتشار داد، کشف این کانال حیرت انگیز محصول تلاش بی امان تیم های کار آزموده باستانشناسی دانشگاه های گلاسکو و لیدز بود، که از آوریل 1990 کار روی پروژه کشف کانال شروع کرده بودند. علاوه بر این، یک تیم باستانشناسی یونانی نیز باستانشناسان انگلیسی را همراه می کرده اند.
نمیدونم این نامه درست است یا نه،ولی خودم برهان های زیادی در مورد درست یا نادرست بودن این نامه خوندم-که شاید هم اکنون گمانی بر درستی این نامه ی تاریخی ندارم...ولی باید خوند...


نامه عمر به يزدگرد سوم و پاسخ آن
متن ترجمه نامه عمر خليفه دوم به یزدگرد سوم ساسانی و پاسخ یزدگرد به عمر است. نسخه اصلی این نامه ها در موزه لندن نگهداری می شود. زمان نگاشته شدن این نامه ها مربوط می شود به پس از جنگ قادسیه و پیش از جنگ نهاوند که حدوداً چهار ماه به طول انجاميد .
از عمر بن الخطاب خلیفه مسلمین به یزدگرد سوم شاهنشاه پارس
یزدگرد، من آینده روشنی برای تو و ملت تو نمی بینم مگر اینکه پیشنهاد مرا بپذیری و با من بیعت کنی. تو سابقا بر نصف جهان حکم می راندی ولی اکنون که سپاهیان تو در خطوط مقدم شکست خورده اند و ملت تو در حال فروپاشی است. من به تو راهی را پیشنهاد می کنم تا جانت را نجات دهی.
شروع کن به پرستش خدای واحد، به یکتا پرستی، به عبادت خدای یکتا که همه چیزرا او آفریده. ما برای تو و برای تمام جهان پیام او را آورده ایم، او که خدای راستین است.
از پرستش آتش دست بردار و به ملت خود فرمان بده که آنها نیز از پرستش آتش که خطاست دست بکشند، بما بپیوند الله اکبر را پرستش کن که خدای راستین است و خالق جهان.
الله را عبادت کن و اسلام را بعنوان راه رستگاری بپذیر. به راه کفر آمیز خود پایان بده و اسلام بیاور و الله اکبر را منجی خود بدان.
با این کار زندگی خودت را نجات بده و صلح را برای پارسیان بدست آر. اگر بهترین انتخاب را می خواهی برای عجم ها ( لقبی که عربها به پارسیان می دادند بعمنی کودن و لال) انجام دهی با من بیعت کن.
الله اکبر
خلیفه مسلمین
عمربن الخطاب
از شاه شاهان، شاه پارس، شاه سرزمینهای پرشمار، شاه آریایی ها و غیر آریایی ها، شاه پارسیان و نژادهای دیگر از جمله عربها، شاه فرمانروایی پارس، یزدگرد سوم ساسانی به عمربن الخطاب خلیفه تازیان
به نام اهورا مزدا آفریننده زندگی و خرد
تو در نامه ات نوشته ای می خواهی ما را به راه راست هدایت کنی، به راه خدای راستینت، الله اکبر، بدون اینکه هیچگونه آگاهی داشته باشی که ما که هستیم و چه را می پرستیم.
این بسیار شگفت انگیز است که تو لقب فرمانروای عربها را برای خودت غصب کرده ای آگاهی و دانش تو نسبت به امور دنیا به همان اندازه عربهای پست و مزخرف گو و سرگردان در بیابانهای عربستان و انسانهای عقب مانده بیابان گرد است.
مردک، تو به من پیشنهاد می کنی که خداوند یکتا را بپرستم در حالیکه نمی دانی هزاران سال است که ایرانیان خداوند یکتا را می پرستند و روزی پنج بار به درگاه او نماز می خوانند. هزاران سال است که در ایران، سرزمین فرهنگ و هنر این رویه زندگی روزمره ماست.
زمانیکه ما داشتیم مهربانی و کردار نیک را در جهان می پروراندیم و پرچم پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک را در دستهایمان به اهتزاز درمی آوردیم تو و پدران تو داشتند سوسمار میخوردند و دخترانتان را زنده بگور می کردید.
شما تازیان که دم از الله می زنید برای آفریده های خدا هیچ ارزشی قائل نیستید ، شما فرزندان خدا را گردن می زنید، اسرای جنگی را می کشید، به زنها تجاوز می کنید، دختران خود را زنده به گور می کنید، به کاروانها شبیخون می زنید، دسته دسته مردم را می کشید، زنان مردم را میدزدید و اموال آنها را سرقت می کنید. قلب شما از سنگ ساخته شده است. ما تمام این اعمال شیطانی را که شما انجام می دهید محکوم می کنیم. حال با اینهمه اعمال قبیح که انجام می دهید چگونه می خواهید به ما درس خداشناسی بدهید؟
تو بمن می گویی از پرستش آتش دست بردارم، ما ایرانیان عشق به خالق و قدرت خلقت او را در نور خورشید و گرمی آتش می بینیم. نور و گرمای خورشید و آتش ما را قادر می سازد که نور حقیقت را ببینیم و قلبهایمان برای نزدیکی به خالق و به همنوع گرم شود. این بما کمک می کند تا با همدیگر مهربانتر باشیم و این نور اهورایی را در اعماق قلبمان روشن می سازد.
خدای ما اهورا مزداست و این بسیار شگفت انگیز است که شما تازه او را کشف کرده اید و نام الله را بر روی آن گذارده اید. اما ما و شما در یک سطح و مرتبه نیستیم، ما به همنوع کمک می کنیم ، ما عشق را در میان آدمیان قسمت می کنیم، ما پندار نیک را در بین انسانها ترویج می کنیم، ما هزاران سال است که فرهنگ پيش رفته خود را با احترام به فرهنگ های دیگر بر روی زمین می گسترانیم ، در حالیکه شما به نام الله به سرزمینهای دیگر حمله می کنید، مردم را دسته دسته قتل عام می کنید، قحطی به ارمغان می آورید و ترس و تهی دستی به راه می اندازید، شما اعمال شیطانی را به نام الله انجام می دهید. چه کسی مسئول اینهمه فاجعه است؟
آیا الله به شما دستور داده قتل کنید، غارت کنید و ویران کنید؟
یا اینکه پیروان الله به نام او این کارها را انجام می دهند؟ و یا هردو؟
شما می خواهید عشق به خدا را با نظامی گری و قدرت شمشیر هایتان به مردم یاد بدهید. شما بیابان گردهای وحشی می خواهید به ملت متمدنی مثل ما درس خداشناسی بدهید. ما هزاران سال فرهنگ و تمدن در پشت سر خود داریم، تو بجز نظامی گری، وحشی گری، قتل و جنایت چه چیزی را به ارتش عربها یاد داده ای؟ چه دانش و علمی را به مسلمانان یاد داده ای که حالا اصرار داری به غیر مسلمانان نیز یاد بدهی؟ چه دانش و فرهنگی را از الله ات آموخته ای که اکنون می خواهی به زور به دیگران هم بیاموزی؟
افسوس و ای افسوس ... که ارتش پارسیان ما از ارتش شما شکست خورد و حالا مردم ما مجبورند همان خدای خودشان را این بار با نام الله پرستش کنند و همان پنج بار نماز را بخوانند ولی اینکار با زور شمشیر باید عربی نماز بخوانند چون گویا الله شما فقط عربی می فهمد.
من پیشنهاد می کنم که تو و همدستانت به همان بیابانهایی که سابقا عادت داشتید در آن زندگی کنید برگردید. آنها را برگردان به همان جایی که عادت داشتید جلوی آفتاب از گرما بسوزند، به همان زندگی قبیله ای ، به همان سوسمار خوردن ها و شیر شتر نوشیدنها.
من تو را نهی نمی کنم از اینکه این دسته های دزد را ( ارتش تازیان) در سرزمین آباد ما رها کنی ، در شهر های متمدن ما و در میان ملت پاکیزه ما.
این چهار پایان سنگدل را آزاد مگذار تا مردم ما را قتل عام کنند، زنان و فرزندان ما را بربایند، به زنهای ما تجاوز کنند و دخترانمان را به کنیزی به مکه بفرستند. نگذار این جنایات را به نام الله انجام دهند، به این کارهای جنایتکارانه پایان بده.
آریایها بخشنده، خونگرم و مهمان نوازند، انسانهای پاک به هر کجا که بروند تخم دوستی، عشق ، آگاهی و حقیقت را خواهند کاشت بنابراین آنها تو و مردم تو را بخاطر این کارهای جنایتکارانه مجازات نخواهند کرد.
من از تو می خواهم که با الله اکبرت در همان بیابانهای عربستان بمانی و به شهرهای آباد و متمدن ما نزدیک نشوی ، بخاطر عقاید ترسناکت و بخاطر خوی وحشی گریت.
یزدگرد سوم ساسانی

منم کوروش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه دادگر، شاه بابل، شاه سومر و اکد، شاه جهان. پسر کمبوجیه، شاه بزرگ ... آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابل شدم، همه مردم گامهای مرا با شادمانی پذیرفتند. در بارگاه پادشاهان بابل بر تخت شهریاری نشستم، مردوک (مردوخ = خدای بابلیان)، دلهای پاک مردم بابل را متوجه من کرد. ... زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم. ارتش بزرگ من به آرامی وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید. برده داری را بر انداختم، به بدبختیهای آنان پایان بخشیدم. ... من فرمان دادم که هیچکس اهالی شهر را از هستی ساقط نکند. فرمان دادم که همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و کسی آنان را نیازارند. خدای بزرگ از کردار من خشنود شد ... او برکت و مهربانیش را ارزانی داشت. ما همگی شادمانه و در صلح و آشتی مقام بلندش را ستودیم ... من همه شهرهایی را که ویران شده بود از نو ساختم. فرمان دادم تمام نیایشگاههایی را که بسته شده بود، بگشایند. همه مردمانی را که پراکنده و آواره شده بودند، به سرزمین خود برگرداندم و خانه¬های ویران آنان را آباد کردم، باشد که دلها شاد گردد و هر روز در پیشگاه خدای بزرگ، برایم زندگانی بلند خواستار باشند ... من برای همه مردم جامعهای آرام مهیا ساختم و صلح و آرامش را به تمامی مردم اعطا کردم. من به تمام سنتها، و ادیان بابل و اکد و سایر کشورهای زیر فرمانم احترام میگذارم. همه¬ی مردم در سرزمینهای زیر فرمان من در انتخاب دین، کار و محل زندگی آزادند. تا زمانی که من زنده¬ام هیچکس اجازه ندارد اموال ودارایی¬های دیگری را با زور تصاحب کند. اجازه نخواهم داد کسی دیگری را مجبور به انجام کار بدون دریافت مزد کند. هیچکس نباید به خاطر جرمی که اقوام یا بستگان او مرتکب شدهاند تنبیه شود. من جلوی برده¬داری و برده¬فروشی از زن و مرد را می¬گیرم و کارکنان دولت من نیز چنین کنند تا زمانیکه این سنت زشت از روی زمین برچیده شود. شهرهای ویران شده در آنسوی دجله و عبادتگاه¬های آنها را خواهم ساخت تا ساکنین آنجا که به بردگی به بابل آورده شدهاند بتوانند به خانه و سرزمین خود بازگردند.

وقتی درگذشتم مرا خوشبخت بپنداريد و كام من اين است كه اين احساس در کردار و رفتار شما نمايانگر باشد، زيرا من به هنگام كودكی، جوانی و پيری بختيار بودهام. هميشه نيروی من افزون گشته است، آن چنان كه هم امروز نيز احساس نمیكنم كه از هنگام جوانی ناتوانترم.
من دوستان را به خاطر نيكويیهای خود خوشبخت و دشمنانم را فرمانبردار خويش ديدهام.
زادگاه من بخش كوچكی از آسيا بود. من آنرا اكنون سربلند و بلندپايه باز میگذارم. اما از آنجا كه از شكست در هراس بودم ، خود را از خودپسندی و غرور بر حذر داشتم. حتی در پيروزی های بزرگ خود ، پا از اعتدال بيرون ننهادم. در اين هنگام كه به سرای ديگر میگذرم، شما و ميهنم را خوشبخت میبينم و از اين رو میخواهم كه آيندگان مرا مردی خوشبخت بدانند. مرگ چيزی است شبيه به خواب . در مرگ است كه روح انسان به ابديت می پيوندد و چون از قيد و علايق آزاد می گردد به آتيه تسلط پيدا می كند و هميشه ناظر اعمال ما خواهد بود پس اگر چنين بود كه من انديشيدم به آنچه كه گفتم عمل كنيد و بدانيد كه من هميشه ناظر شما خواهم بود ، اما اگر اين چنين نبود آنگاه ازخدای بزرگ بترسيد كه در بقای او هيچ ترديدی نيست و پيوسته شاهد و ناظر اعمال ماست.
بايد آشكارا جانشين خود را اعلام كنم تا پس از من پريشانی و نابسامانی روی ندهد.
من شما هر دو فرزندانم را يكسان دوست میدارم ولی فرزند بزرگترم كه آزمودهتر است كشور را سامان خواهد داد.
فرزندانم! من شما را از كودكی چنان پروردهام كه پيران را آزرم داريد و كوشش كنيد تا جوانتران از شما آزرم بدارند.
تو كمبوجيه، مپندار كه عصای زرين پادشاهی، تخت و تاجت را نگاه خواهد داشت. دوستان يک رنگ برای پادشاه عصای مطمئنتری هستند.
همواره حامی كيش يزدان پرستی باش، اما هيچ قومی را مجبور نكن كه از كيش تو پيروی نمايد و پيوسته و هميشه به خاطر داشته باش كه هر كسی بايد آزاد باشد تا از هر كيشی كه ميل دارد پيروی كند .
هر كس بايد برای خويشتن دوستان يك دل فراهم آورد و اين دوستان را جز به نيكوكاری به دست نتوان آورد.
از كژی و ناروايی بترسيد .اگر اعمال شما پاك و منطبق بر عدالت بود قدرت شما رونق خواهد يافت ، ولی اگر ظلم و ستم روا داريد و در اجرای عدالت تسامح ورزيد ، ديری نمی انجامد كه ارزش شما در نظر ديگران از بين خواهد رفت و خوار و ذليل و زبون خواهيد شد . من عمر خود را در ياری به مردم سپری كردم . نيكی به ديگران در من خوشدلی و آسايش فراهم می ساخت و از همه شادی های عالم برايم لذت بخش تر بود.
به نام خدا و نياکان درگذشتهی ما، ای فرزندان اگر می خواهيد مرا شاد كنيد نسبت به يكديگر آزرم بداريد.
پيكر بیجان مرا هنگامی كه ديگر در اين گيتی نيستم در ميان سيم و زر مگذاريد و هر چه زودتر آن را به خاك باز دهيد. چه بهتر از اين كه انسان به خاك كه اينهمه چيزهای نغز و زيبا میپرورد آميخته گردد.
من همواره مردم را دوست داشتهام و اكنون نيز شادمان خواهم بود كه با خاكی كه به مردمان نعمت میبخشد آميخته گردم.
هماكنون درمی يابم که جان از پيكرم میگسلد ... اگر از ميان شما كسی میخواهد دست مرا بگيرد يا به چشمانم بنگرد، تا هنوز جان دارم نزديك شود و هنگامی كه روی خود را پوشاندم، از شما خواستارم كه پيكرم را كسی نبيند، حتی شما فرزندانم. پس از مرگ بدنم را موميای نكنيد و در طلا و زيور آلات و يا امثال آن نپوشانيد . زودتر آنرا در آغوش خاك پاك ايران قرار دهيد تا ذره ذره های بدنم خاك ايران را تشكيل دهد . چه افتخاری برای انسان بالاتراز اينكه بدنش در خاكی مثل ايران دفن شود.
از همه پارسيان و هم پيمانان بخواهيد تا بر آرامگاه من حاضر گردند و مرا از اينكه ديگر از هيچگونه بدی رنج نخواهم برد شادباش گويند.
به واپسين پند من گوش فرا داريد. اگر میخواهيد دشمنان خود را تنبيه كنيد، به دوستان خود نيكی كنيد.

اينك كه من از دنيا مي روم، بيست و پنج كشور جز امپراتوري ايران است و در تمامي اين كشورها پول ايران رواج دارد و ايرانيان درآن كشورها داراي احترام هستند و مردم آن كشورها نيز در ايران داراي احترامند، جانشين من خشايارشا بايد مثل من در حفظ اين كشورها كوشا باشد و راه نگهداري اين كشورها اين است كه در امور داخلي آن ها مداخله نكند و مذهب و شعائر آنان را محترم شمرد .
اكنون كه من از اين دنيا مي روم تو دوازده كرور دريك زر در خزانه داري و اين زر يكي از اركان قدرت تو مي باشد، زيرا قدرت پادشاه فقط به شمشير نيست بلكه به ثروت نيز هست. البته به خاطر داشته باش تو بايد به اين حزانه بيفزايي نه اين كه از آن بكاهي، من نمي گويم كه در مواقع ضروري از آن برداشت نكن، زيرا قاعده اين زر در خزانه آن است كه هنگام ضرورت از آن برداشت كنند، اما در اولين فرصت آن چه برداشتي به خزانه بر گردان .
مادرت آتوسا ( دختر كورش كبير ) بر گردن من حق دارد پس پيوسته وسايل رضايت خاطرش را فراهم كن .
ده سال است كه من مشغول ساختن انبارهاي غله در نقاط مختلف كشور هستم و من روش ساختن اين انبارها را كه از سنگ ساخته مي شود و به شكل استوانه هست در مصر آموختم و چون انبارها پيوسته تخليه مي شود حشرات در آن به وجود نمي آيد و غله در اين انبارها چندين سال مي ماند بدون اين كه فاسد شود و تو بايد بعد از من به ساختن انبارهاي غله ادامه بدهي تا اين كه همواره آذوغه دو ياسه سال كشور در آن انبارها موجود باشد و هر سال بعد از اين كه غله جديد بدست آمد از غله موجود در انبارها براي تامين كسري خوار و بار استفاده كن و غله جديد را بعد از اين كه بوجاري شد به انبار منتقل نما و به اين ترتيب تو براي آذوقه در اين مملكت دغدغه نخواهي داشت ولو دو يا سه سال پياپي خشك سالي شود .
هرگز دوستان و نديمان خود را به كارهاي مملكتي نگمار و براي آنها همان مزيت دوست بودن با تو كافيست، چون اگر دوستان و نديمان خود را به كار هاي مملكتي بگماري و آنان به مردم ظلم كنند و استفاده نا مشروع نمايند نخواهي توانست آنها را مجازات كني چون با تو دوست اند و تو ناچاري رعايت دوستي نمايي.
كانالي كه من مي حواستم بين رود نيل و درياي سرخ به وجود آورم ( كانال سوئز ) به اتمام نرسيد و تمام كردن اين كانال از نظر بازرگاني و جنگي خيلي اهميت دارد، تو بايد آن كانال را به اتمام رساني و عوارض عبور كشتي ها از آن كانال نبايد آن قدر سنگين باشد كه ناخدايان كشتي ها ترجيح بدهند كه از آن عبور نكنند .
اكنون من سپاهي به طرف مصر فرستادم تا اين كه در اين قلمرو ، نظم و امنيت برقرار كند، ولي فرصت نكردم سپاهي به طرف يونان بفرستم و تو بايد اين كار را به انجام برساني، با يك ارتش قدرتمند به يونان حمله كن و به يونانيان بفهمان كه پادشاه ايران قادر است مرتكبين فجايع را تنبيه كند .
توصيه ديگر من به تو اين است كه هرگز دروغگو و متملق را به خود راه نده، چون هر دوي آنها آفت سلطنت اند و بدون ترحم دروغگو را از خود بران. هرگز عمال ديوان را بر مردم مسلط مكن و براي اين كه عمال ديوان بر مردم مسلط نشوند، قانون ماليات را وضع كردم كه تماس عمال ديوان با مردم را خيلي كم كرده است و اگر اين قانون را حفظ نمايي عمال حكومت زياد با مردم تماس نخواهند داشت .
افسران و سربازان ارتش را راضي نگاه دار و با آنها بدرفتاري نكن، اگر با آنها بد رفتاري نمايي آن ها نخواهند توانست مقابله به مثل كنند ، اما در ميدان جنگ تلافي خواهند كرد ولو به قيمت كشته شدن خودشان باشد و تلافي آن ها اين طور خواهد بود كه دست روي دست مي گذارند و تسليم مي شوند تا اين كه وسيله شكست خوردن تو را فراهم كنند .
امر آموزش را كه من شروع كردم ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنويسند تا اين كه فهم و عقل آنها بيشتر شود و هر چه فهم و عقل آنها بيشتر شود تو با اطمينان بيشتري حكومت خواهي كرد .
همواره حامي كيش يزدان پرستي باش، اما هيچ قومي را مجبور نكن كه از كيش تو پيروي نمايد و پيوسته و هميشه به خاطر داشته باش كه هر كسي بايد آزاد باشد تا از هر كيشي كه ميل دارد پيروي كند .
بعد از اين كه من زندگي را بدرود گفتم ، بدن من را بشوي و آنگاه كفني را كه من خود فراهم كردم بر من بپيچان و در تابوت سنگي قرار بده و در قبر بگذار ، اما قبرم را مسدود مكن تا هر زماني كه مي تواني وارد قبر بشوي و تابوت سنگي من را آنجا ببيني و بفهمي كه من پدرت پادشاهي مقتدر بودم و بر بيست و پنج كشور سلطنت مي كردم مردم و تو نيز خواهيد مرد زيرا كه سرنوشت آدمي اين است كه بميرد، خواه پادشاه بيست و پنج كشور باشد ، خواه يك خاركن و هيچ كس در اين جهان باقي نخواهد ماند، اگر تو هر زمان كه فرصت بدست مي آوري وارد قبر من بشوي و تابوت مرا ببيني، غرور و خودخواهي بر تو غلبه نخواهد كرد، اما وقتي مرگ خود را نزديك ديدي، بگو قبر مرا مسدود كنند و وصيت كن كه پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا اين كه بتواند تابوت حاوي جسدت را ببيند.
زنهار، زنهار، هرگز خودت هم مدعي و هم قاضي نشو، اگر از كسي ادعايي داري موافقت كن يك قاضي بي طرف آن ادعا را مورد رسيدگي قرار دهد و راي صادر كند، زيرا كسي كه مدعيست اگر قضاوت كند ظلم خواهد كرد.
هرگز از آباد كردن دست برندار زيرا كه اگر از آبادكردن دست برداري كشور تو رو به ويراني خواهد گذاشت، زيرا قائده اينست كه وقتي كشوري آباد نمي شود به طرف ويراني مي رود، در آباد كردن ، حفر قنات ، احداث جاده و شهرسازي را در درجه اول قرار بده .
عفو و دوستي را فراموش مكن و بدان بعد از عدالت برجسته ترين صفت پادشاهان عفو است و سخاوت، ولي عفو بايد فقط موقعي باشد كه كسي نسبت به تو خطايي كرده باشد و اگر به ديگري خطايي كرده باشد و تو عفو كني ظلم كرده اي زيرا حق ديگري را پايمال نموده اي .
بيش از اين چيزي نمي گويم، اين اظهارات را با حضور كساني كه غير از تو اينجا حاضراند كردم تا اين كه بدانند قبل از مرگ من اين توصيه ها را كرده ام و اينك برويد و مرا تنها بگذاريد زيرا احساس مي كنم مرگم نزديك شده است .
تازه نیست،ولی باید بدونید..
.
اثر تاریخی آرامگاه فیروزان (ابولولو) مظهر مقاومت ایرانیان در دوران تجاوز اعراب به ایران به سفارش کشورهای عربی ویران خواهد شد.